روزگاری که جهل و نادانی
بود رایج میان ارزش ها
آن زمانی که بت پرستی و شرک
همه جا کرده بود خوش مأوآ
کعبه هم گشته بود بت خانه
پایگاهی برای لات و عزی'
نعره ی جاهلیت و مستی
همه جا می درید گوش سما
پدران را عطوفت و احساس
هیچ جایی نداشت در دلها
می نمودند زنده زنده بگور
دختران را به هیچ جرم و خطا
دخترک در کنار قبر خودش
خیره میگشت بر رخ بابا
می زدودش ز روی او هر دم
خاک قبرش به عشوه و به صفا
پدر سنگ دل ولی میداد
زلف دختر به پنجه ی خود جا
می فکندش به داخل آن گور
می نمودش به جهل خویش فدا


در چنین روزگار ظلمانی
یکه مردی درون غار حرا
به مناجات و ذکر حق مشغول
محو ذات خدای،سر تا پا
سر و رویش به صخره می سایید
که من عبد و تو رب جل علا
ای خدای بزرگ و هستی بخش
ای که هستی یگانه و تنها
همه جا ظلمت و جهالت و شرک
پرده گسترده بر زمین و سما
بارشی از سحاب رحمت خود
ز ره لطف سوی ما فرما

ناگه از،غیب پرتو نوری
جلوه گر شد ز عالم بالا
هم زمان یک صدای خوش میگفت
که محمد تو هم بخوان با ما
لرزه ای برنهاد او افتاد
از تحیر دهان او شد وا
چه بخوانم که هیچ ناخواندم
چه بگویم من ،از کدامین ها؟
بار دیگر صدا طنین افکند
که محمد بخوان به نام خدا
خیز از جا به سوی ظلمت رو
تویی آن وعده ی محقق ما
احمد مرسلی تو یاسینی
فخر پیغمبران تویی طاها

با صدا هم صدا شد و میخواند
خلق را سوی خالق یکتا
وه چه رنجها که می برد او
در ره آن رسالت عظما
بر سر نازنین او گهگاه
بین مردم میان معبر ها
خاکروبه نثار میکردند
امتش جای اجر و مزد و عطا
یا که آب دهانشان بعضا
می فکندند سوی او ای وا
به روی ماه او روان می گشت
شرم بادت دگر تو را دنیا
در صدف آن در گران قیمت
می شکست و دلش به سوی خدا
که ای خدای رحیم و بخشنده
جرم این خلق را بمن بخشا


او برفت از میانه ی مردم
دو امانت سپرد امت را
مصحف کبریا و عترت خود
ماند در بین مردمان بر جا
وه چه نیکو وصیت نبوی
به تمام و کمال شد اجرا
گاه در کوچه های شهر رسول
می گرفتند راه بر زهرا
گاه از ضرب سیلی آن دون
به زمین می فتاد او از پا
گاه در پشت درب خانه ی او
بهر بیعت گرفتن از مولا
عده ای غاصب قصی القلب
می نمودند آتشی بر پا
گاه در بین آن در و دیوار
می شکستند سینه ی عذرا

 

شاعر:
#حامد_خدایار