شعر حضرت رقیه-محمد سهرابی


مجنون شبیه طفل تو شیدا نمی شود

زین پس کسی بقدر تو لیلا نمی شود

درد رقیه تو پدر جان یتیمی است

درد سه ساله تو مداوا نمی شود

شأن نزول رأس تو ویرانه من است

دیگر مگرد شأن تو پیدا نمی شود

بی شانه نیز می شود امروز سر کنم

زلفی که سوخته گره اش وانمی شود

بیهوده زیر منت مرهم نمی روم

این پا برای دختر تو پا نمی شود

صد زخم بر رخ تو دهان باز کره اند

خواهم ببوسم از لبت اما نمی شود

چوب از یزید خورده ای و قهر با منی

از چه لبت به صحبت من وا نمی شود

کوشش مکن که زنده نگهداری ام پدر

این حرف ها به طفل تو بابا نمی شود

شعر حضرت رقیه-سازگار



دوباره از سقيفه دست آن ظالم برون آمد
كه مثل مادرم زهرا ز سيلى پاره شد گوشم


من آن شمعم كه آتش بس كه آبم كرد، خاموشم
همه كردند غير از چند پروانه ، فراموشم

اگر بيمار شد كس گل برايش مى برند و من
به جاى دسته گل باشد سر بابا در آغوشم


پس از قتل تو اى لب تشنه آب آزاد شد بر ما
شرار آتش است اين آب بر كامم ، نمى نوشم


تو را بر بوريا پوشند و جسم من كفن گردد
به جان مادرت هرگز كفن بر تن نمى پوشم


دوباره از سقيفه دست آن ظالم برون آمد
به ضرب تازيانه ، قاتلت مى كرد خاموشم


فراق يار و سنگ اهل شام ، و خنده دشمن
من آخر كودكم ، اين كوه سنگين است بر دوشم


نگاه نافذت با هستى ام امشب كند بازى
گه از تن مى ستاند جان ، گه از سر مى برد هوشم


بود دور از كرامت گر نگيرم دست ((ميثم )) را
غلام خويش را، گر چه گنهكار است ، نفروشم

شعر حضرت رقیه-حسان


تا شعله هجران تو خاموش کنم
بر آتش دل ز صبر، سرپوش کنم

بسیار بکوشیدم و نتوانستم
یک لحظه غم تو را فراموش کنم

ای کاش، دمی دهد امانم این اشک
تا نقش تو را به دیده منقوش کنم

آخر چه شود، شبی به خوابم آیی
تا جام محبت تو را نوش کنم

بنشینی و در برت، مرا بنشانی
تا زمزمه نوازشت گوش کنم

گر بار دگر مرا در آغوش کشی
صد بوسه بر آن دست و بر و دوش کنم

سجاده تو، که می‌دهد بوی تو را
برگیرم و بوسم و در آغوش کنم

چون درد فراق تو، ز حد درگذرد
زین عطر تو قلب خویش، مدهوش کنم

از حمله غارت به دلم آتشهاست
این داغ، عیان، ز لاله ای گوش کنم

گویند به من، یتیم غارت زده ام
زآن چشمه چشم خویش پرجوش کنم

دیگر اگر ای پدر نخواهی برگشت
برخیزم و پیکرم سیه پوش کنم؟

این داغ حسین، جاودان است حسان
هرگز نتوان به اشک، خاموش کنم

شعر حضرت رقیه-نظری


 

گل سر نیست ولی موی سرم هست هنوز

تن من آب شد اما اثرم هست هنوز

 

جای سیلی ز روی گونه من پاک نشد

رد شلاق به روی کمرم هست هنوز

 

می توانم به خدا با تو بیایم بابا

جان زهرا کمی ازبال و پرم هست هنوز

 

گفتم ای دختر شامی برو و طعنه نزن

سایه رحمت بابا به سرم هست هنوز

 

من که از حرمله و زجر نخواهم ترسید

دختر فاطمه هستم جگرم هست هنوز

 

گفت که می زنمت اسم پدر را ببری

گفتم ای زجر بزن چون سپرم هست هنوز

 

همه دم ناز کشید و به دلم تسکین داد

جای شکر است که عمه به برم هست هنوز

 

با زمین خوردن من دیده خود می بندد

شرم در چهره ساقی حرم هست هنوز

 

خاطرت هست که قنداق علی خونی بود؟

همه خاطره ها در نظرم هست هنوز

 

غصه معجر من را نخوری بابا جان

پاره شد معجرم اما به سرم هست هنوز

شعر حضرت رقیه-مسعود اصلانی


 

ماجرایست ماجرای سرت

به لبم بود روضه های سرت

 

همه جا پشت نیزه ی سرتو

دخترت رفت پا به پای سرت

 

حسرت دخترت فقط این است

سرمن بود کاش جای سرت

 

نیزه دار تو باهمه لج کرد

دردسرشد پدربرای سرت

 

لب نی، سنگ، بی هوا سیلی

هرچه آمد سرم فدای سرت

 

چقدر مشکل است تشخیصت

نا مرتب شده نمای سرت

 

چه به این روز دختر آوردی

از سر نیزه سردر آوردی

 

جای سالم نمانده در تن من

آه زجر آور است ماندن من

 

پاره شد تا لباس من خندید

چقدر بی حیاست دشمن من

 

چقدر وحشیانه می انداخت

غل و زنجیر را به گردن من

 

بازوی من شکست و بی حس شد

مثل عمه شده شکستن من

 

غیرت عمه را به جوش آورد

به روی خاک ها نشستن من

 

پدرم با سر آمده یعنی

شده نزدیک وقت رفتن من

 

شانه ام تیر می کشد بابا

بار زنجیر می کشد بابا

 

از روی ناقه دخترت افتاد

مثل افتادن پرت افتاد

 

سرت از روی نیزه های بلند

تا که افتاد خواهرت افتاد

 

سر اصغر کنار ناقه من

از روی نیزه با سرت افتاد

 

او یک تازیانه وحشی

به سر و روی دخترت افتاد

 

بی هوا تاکه زجر من را زد

دخترت یاد مادرت افتاد

 

گفتم ای شمر بشکند دستت

چشم من تا به حنجرت افتاد

 

شب آخر رسیده می دانم

عمر من سر رسیده می دانم

شعر حضرت رقیه-یوسف رحیمی


چشم وا کردم و پرپر شدنت را ديدم

نيزه در نيزه غريبانه تنت را ديدم

 

زير پامال کبود سم مرکب ها، نه

به روي دست ملائک بدنت را ديدم

 

گرچه نشناختمت وقت عبور از گودال

عمه مي‌گفت تن بي کفنت را ديدم

 

گيسويت بر سر ني شعر غريبي مي‌خواند

زلف خونين شکن در شکنت را ديدم

 

قاري من سر نيزه ز عجائب گفتي

شام، تفسير غريب سخنت را ديدم

 

آه يعقوب شده چشم من از روزي که

به تن تيره دلي پيرهنت را ديدم

 

خيزران شيفته‌ی ساحت لب هايت شد

چشم وا کردم و زخم دهنت را ديدم

 

تا سحر قلب تنور از غم تو آتش بود

عطر گيسوي تو و سوختنت را ديدم

شعر حضرت رقیه-صابر خراسانی


بابا بیا که خواب به چشمم نمیرود

یک لحظه از نگاه تو یادم نمیرود

 

شد گیسویم سفید به ما هم سری بزن

از خانه ی یزید به ما هم سری بزن

 

تا زنده ام به دور تو میگـردم ای پدر

بایـد تو را به دسـت می آوردم ای پدر

 

اینجا کسی بدون تو خوابش نبرده است

اصلا کسی نمانده که سیلی نخورده است

 

عمه به جای تک تک ما تازیانه خورد

عمه برای تک تک ما تازیانه خورد

 

بابا ببیـن که زجر چه آورده بر سرم

از من نمانده غیر نفسهای آخرم

 

جرمم فـقط بـهانه ی بابا گرفتن است

افتادن ز ناقه خودش پا گرفتن است

 

آنجا که من ز ناقه زمین خوردم ای پدر

گر مادرت نبود که می مردم ای پدر

 

سیلی دست زجر که پیدام کرده است

دور از عمو یک عالمه دعوام کرده است

 

موی مرا کشید سرم درد می کند

از آن لگد که زد کمرم درد می کند

 

رویم شبیه صورت زهرا کبـود شد

مویم سفید قبل سفر که نبـود شد

 

شعر حضرت رقیه

سخن آغاز کنم از دهنم یا گوشم؟

که در اینجا دهنم زخم شد آنجا گوشم

 

چار انگشت که مردانه و نامحرم بود

پلی از درد زده از دهنم تا گوشم

 

نبض دارد همه ی صورتم از کثرت درد

شده از شدّت خون قلب من امّا گوشم

 

پای تا سر همه از شوق تو چشمم امّا

به نسیم سر زلف تو سراپا گوشم

 

پس به دنبال تو از شانه به پایین، پایم

بعد از آن ضربه هم از چانه به بالا... گوشم

 

شده حسّاس تر از پیش به گرما چشمم

شده حسّاس تر از قبل به سرما گوشم

 

وای بابا دهنم، دستم، چشمم، مویم

وای بابا بابا بابا بابا گوشم...

 

ارث پهلوی شکسته که رسیده ست به تو

من هم انگار که رفته ست به زهرا گوشم

شعر روضه حضرت سه ساله


ميان كوچه به زحمت به عمه اش مي گفت:

چقدر بوي غذا بينِ شام پيچيده

كمي مواظب من باش بينِ نا مَحرم

چه حرف ها كه در اين ازدحام پيچيده

                      **

براي شانه ي سُرخش لباس سنگين است

عجيب زخمِ تنش بينِ روز مي سوزد

براي بردنِ يك گوشواره دعوا شد

هنوز لاله ي گوشش هنوز مي سوزد

**

چقدر مردمِ اين شهر اهلِ خيراتند

گرفته است سرش را كه بيشتر نزنند

حواسِ عمه شده جمع زير پا نرود

ميان كوچه نماند ز پشتِ سر نزنند

**

محله هاي يهودي ز خارها پُر بود

كه زخمِ آبله در زيرِ پاي او مي سوخت

تمامِ روز ز سر شعله را جدا مي كرد

تمامِ شب نوكِ انگشت هاي او مي سوخت

**

كشيد دست خودش را به زخمِ گوشش گفت

به دخترانِ سنان گوشواره مي آيد

ميانِ بازي خود كودكان هُلَم دادند

عمو كجاست؟ خدايا دوباره مي آيد؟

**

ستاره هاي شبم را شمرده ام امّا

هزار و نهصد و پنجاه تا نشد عمّه

كسي كه پيش خود انگشترِ پدر را داشت

بدونِ مويِ سر از من جدا نشد عمه

**

ميانِ خواب شب از پشتِ ناقه اش افتاد

به گونه اش دو سه تا جاي سنگ افتاده

گمان كنم اثر موي سر كشيدن هاست

اگر به صورت او ردِّ چنگ افتاده

 

شعر حضرت رقیه


حق خواسته که دست عطا داشته باشی

بالا بنشینی و گدا داشته باشی

 

والله که حق است که در جمع بزرگان

بالای سر عمّه تو جا دا شته باشی

 

رزّاقی و روزی خور این سفره دوعالم

ای کاش برایم تو غذا داشته باشی

 

تو جمع صفاتی تو خودت جلوه ذاتی

باید حرمی نزد خدا داشته باشی

 

از آن همه شهزاده ی ارباب تو باید

مخصوص خودت صحن و سرا داشته باشی

 

صد مریم و حوا به درت سجده نمایند

گر قصد کنی که خاک پا داشته باشی

 

گر قصد کنی نیل شکافی به نگاهی

محتاج نباشی که عصا داشته باشی

 

تو فاتح شامی سزد آن کس که مقامت

فرمانده ی کل قوا داشته باشی

 

بد نیست که در اریکه سلطنت خود

تو چند غلام رو سیه داشته باشی

 

پیغمبر عشاق حسینی و عجب نیست

صد تازه مسلمان همه جا داشته باشی

 

ای کاش که در رهگذر عرش؛ توقف...

....در بین حسینیه ما داشته باشی

نوحه حضرت رقیه-مرحوم خرازی


هجر تو ای پدر جان مرا دیوانه کرده

دختر تو مکان گوشةِ ویرانه کرده

مانده بر پیکرم بابا نشانه

جای سیلی و نقشِ تازیانه

ای حسین جان، حسین جانم حسین جان (2)

 

صورتم را ببین ای پدر گردیده نیلی

گشته رُخساره ی من سیه از ضرب سیلی

مانده بر پیکرم بابا نشانه

جای سیلی و نقش تازیانه

ای حسین جان حسین جانم حسین جان (2)

 

مَنِ خونین جگر میوه ی قلب رسولم

پاره ای از تن و جانِ زهرای بتولم

مانده بر پیکرم بابا نشانه

جای سیلی و نقش تازیانه

ای حسین جان حسین جانم حسین جان (2)

شعر حضرت رقیه


يک نيمه شب بهانه‌ی دلبر گرفت و بعد

قلبش به شوق روي پدر پر گرفت و بعد

 

اما نيامده ز سفر مهربان او

يعني دوباره هم دل دختر گرفت و بعد

 

آنقدر لاله ريخت به راه مسافرش

تا خواب او تجلي باور گرفت و بعد

 

آخر رسيد از سفر، اما سر پدر

سر را چقدر غمزده در بر گرفت و بعد

 

گرد و غبار از رخ مهمان مهربان

با اشک چشم و گوشه‌ی معجر گرفت و بعد

 

انگار خوب او خبر از ماجرا نداشت

طفلک سراغي از علي اصغر گرفت و بعد

 

از روزهاي بي کسي اش گفت با پدر

يعني نبرد بغض و گلو در گرفت و بعد:

 

خورشيد من به مغرب گودال رفتي و

باران تير و نيزه و خنجر گرفت و بعد

 

معراج رفتي از دل گودال قتلگاه

نيزه سر تو را به روي سر گرفت و بعد

 

دلتنگ بود دخترت و سنگ ِ کينه اي

بوسه ز چهره و لب و حنجر گرفت و بعد

 

...

 

اما دوباره فرصت جبران رسيده بود

يک بوسه آه از لب پرپر گرفت و بعد

 

جان داد در مقابل چشمان عمه اش

با بال هاي زخمي خود پر گرفت و بعد ...