یا مسلم


كوفه نیا كه مردمش وفا ندارن

نامرد و بی مُروتن حیا ندارن

خدا می دونه كه دروغه وعده هاشون

گلاتو له میكنن اینجا زیر پاشون

از پشت سر خنجر كشیدن پیشه شونه

نامردی كردن عادت همیشه شونه

از برق سیم و زر و سكه همه كورند

مردم شهر كوفه از خدا بدورند

مسلمت اینجا شده آوراه ی كوچه

حسین من رقیه رو نیاری كوفه

اگه با دخترت به سوی این دیاری

یادت باشه گوشواره هاشو در بیاری

غریب كشی تو شهرشون سابقه داره

خیلی برات حرف دارم از دارالاماره

اینجا با سر بریدن از تن خو گرفتن

با خون ریخته ناب حق وضو گرفتن

ممنونم از خدا نذاشت كه نا امیدشم

آرزوم بود كه واسه حسین شهید شم

حس میكنم تو كوفه كربلارو آقا

درد و غم و مصیبت و بلا رو آقا

نقشه كشیدن اینها واسه اصغر تو

براش بمیرم ارباً اربا اكبر تو

شمر روی سینه ات آقاجون تو میكشی آه

زینب اگه دق نكنه خوبه به والله

رقیه رو می برن اینها به اسارت

زینب میبینه به سرت میشه جسارت

یا مسلم


وا مانده ام چگونه شبم را سحر كنم

ای دل بگو مراکه چه خاکی به سرکنم

 چون چاره نیست تکیه به دیوار می زنم

زانو بغل گرفته­ام و زار می­زنم

از هر درخت نخل در این شهرکینه خیز

‏هر ساقه نیزه ای شدو هر شاخه تیر تیز

 هر پاره آهن از هنر دست این دیار

یا نعل تازه­ای شده یا تیغ آبدار

‏شوری به پاست بر سر پیر و جوان شهر

صف بسته اند بر در آهنگران شهر

 اینجا تمام قافله را سنگ می زنند

حتما اسیر سلسله را سنگ می زنند

‏با پنجه­های زبر و خشن شانه می­کشند

زلف یتیم را در هر خانه می­کشند

‏می­ترسم ازگُلی که تنش خیزرانی است

ازکودکی که چهره او ارغوانی است

 اینجا سلام را ز سر بام می دهند

ناموس راکتک زده دشنام می دهند .

یا مسلم


میخوان بیعت بگیرن از ابی عبدالله؛ولید ملعون،مروان ملعون،ابی عبدالله رو دعوت كردن بیاید برا بیعت؛ابی عبدالله میدونه اینها چه خیال شومی در سر دارن،به جوونهای بنی هاشم فرمود من دارم میرم،شما هم با من بیایید،پشت این خونه باشید اگه دیدید خطر من و داره تهدید میكنه،صدای حسین بلند شد واردبشید ، مگر نه نیایید،ابی عبدالله وارد خونه شد،مروان ملعون رو كرد به ولید،گفت:اگه دست از حسین برداری،دیگه نمیتونی حسین رو پیدا كنی،همین جا كار و تموم كن،آقا بلند شد پیراهن این ملعون رو گرفت،گفت: زنا زاده تو میخوای من و بكشی،تا صدای حسین علیه السلام بلند شد،مسلم،با شمشیر كشیده،دوید داخل،اباالفضل علیه السلام از یه طرف،علی اكبر از یه طرف،میدونی این منظره رو حسین كجا یادش اومد،اومد مقابل لشكر ایستاد،گفت:اَین مسلم؟كجایی مسلم؟تهدید میشدم،حمله كردی،ببین این  شمشیر برهنه ها؛دور حسین داره میچرخه،چرا جوابم رو نمیدی،مگه نمیبینی من غریبم،حسین رو میخوان بكشن،.....حسین....