شعر امام رضا


من باز ميان موج گيسوي تو غرق

در خلوت صحن پر هياهوي تو غرق

اي ماه من! اين پلنگِ حيرت زده، شد

در برکه‌ي چشم بچه آهوي تو غرق



شعر امام رضا-قاسم صرافان


اين همه دست به سوي تو دراز است رضا !
باز مشت من و آغوش تو باز است رضا !

باز «من» دارد از آن دور تهي مي‌آيد
آن که مي‌آيد از آن دور جنازه است رضا !

زنده شد پيش نگاهت، تو خدايش شده‌اي
کفرِ «خورشيد» پرستان پُرِ راز است رضا !

دست من نامه‌اي از توست، نوشته‌ست در آن:
به حرم آمدن مست مجــــاز اســت رضا!

من و انگور، دلي مست و نگاهي پرِ اشک
قبله در حسرتِ اين راز و نياز است رضا!

هشت رکعت وسط صحن تو افتاد به خاک
رقص عشق است، فقط شکل نماز است رضا !

هر دلي مي‌رسد از راه شکسته ‌است...   چقدر-
جاده‌ي عاشقيت حادثه ساز است! رضا !

آه! آواز خوش گوشه‌ي «نيشابور»ت
در مقامي پر از اندوه «حجاز» است رضا !

پيش پرهاي کبوتر، آسمان دل تو
تا خدا،  پنجره در پنجره باز است رضا !


شعر امام رضا-قاسم صرافان


مریض آمده اما شفا نمی‌خواهد
قسم به جان شما جز شما نمی‌خواهد

برای پیش تو بودن بهانه‌ای کافی‌ست
بهشت لطف کریمان بها نمی‌خواهد

دلیل ناله‌ی من یک نگاه محبوب است
وگرنه درد غلامان دوا نمی‌خواهد

فقیر آمدم و دلشکسته پرسیدم:
مگر که شاه خراسان گدا نمی‌خواهد؟

دلم به عشق تو تا آسمان هشتم رفت
نماز در حَرَمت «اهدنا» نمی‌خواهد

همین قدر که غباری بر آستان باشد
رواست حاجت عاشق، دعا نمی‌خواهد

تو آشنای خدایی، کدام رهگذری
در این جهان غریب آشنا نمی‌خواهد؟

ببین به گوشه‌ی صحنت پناه آوردم
مگر کبوتر آواره جا نمی‌خواهد؟

به حکم آنکه «علیک الرفیق ثم طریق»
دلم بدون رضا (ع) کربلا نمی‌خواهد

خدا مرا به طواف تو مبتلا کرده‌ست
طواف کعبه بخواهم، خدا نمی‌خواهد

نگفته است، حیا کرده شاعرت آقا
نگفته است، نه اینکه عبا نمی‌خواهد

شعر ولادت امام رضا-وحید قاسمی


روز ولادت تو غزل آفریده شد

مفعول و فاعلات و فعل آفریده شد

 

پلکی زدی و معجزه ای را رقم زدی

از برق چشمهات زحل آفریده شد

 

ازشهد غنچه ی لب پر خنده ی شما

در چشمه ی بهشت عسل آفریده شد

 

عالم به رقص آمد و،از پایکوبی اش

ازطوس تا حجاز گسل آفریده شد

 

سینه به سینه؛ شکرخدا عاشق توایم

این عشق پاک روز ازل آفریده شد

 

ما از پدر ولای شما ارث می بریم

ایرانیان کشور موسی بن جعفریم

ادامه نوشته

شعر ولادت امام رضا-سازگار


ای عرشیان به شهر خراسان سفر کنید
شب را در این بهشت الهی سحر کنید

با زائرین این حرم الله سر کنید
مدح رضا چو آیة قرآن ز بر کنید

عید بزرگ شیعة آل پیمبر است
میلاد هشتمین حجج الله اکبر است

ای دل بگیر جان و به جانان نظاره کن
بر چهرة حقیقت ایمان نظاره کن

یک لحظه بر تمامی قرآن نظاره کن
در دست نجمه نجم فروزان نظاره کن

میلاد پارة تن زهرا و احمد است
شمس الشموس عالم آل محمد است

این مظهر جمال خداوند اکبر است
آیینة تمام نمای پیمبر است

خورشید نجمه یا مه افلاک پرور است
قرآن روی سینة موسی ابن جعفر است

بر خلق آسمان و زمین مقتداست این
جان رو نما دهید که روی خداست این

ادامه نوشته

شعر ولادت امام رضا-وحید قاسمی


گلدسته هايِ مرقدتان پايه هايِ عرش           

 فانوس هايِ ساحل بي انتهايِ عرش

 

 بر ساحت ضريح تو انس وملك دخيل              

  آيينه كاري حرمت كار جبرئيل

 

 زوار خاكي حرمت كبريايي اند                       

 سرگرم كاروكسب شريف گدايي اند

 

 هرلحظه فطرس آمده پابوسيِ شما              

 طفلي هميشه مانده پَرش زيردست وپا

 

 لاهوتيان مقلد احكام عشق تان                      

 مِي خوارگان دائميِ جام عشق تان

 

 اي قبله ي نياز سماواتيان رضا                        

 پير مغانِ دير خراباتيان رضا

 

 صدها ستاره مست شراب نگاه تان                 

 بال فرشته هايِ سما فرش راه تان

 

 پيغمبران ز محضرتان فيض مي برند                 

 بهر كبوتران حرم دانه مي خرند

 

 روح الامين به لطف شما دل سپرده است         

 او با كبوتران حرم دانه خورده است

 

 امشب دخيل پنجره فولاد مي شوم                 

 در بيستون عشق تو فرهاد مي شوم

 

 اي نورلايزال، بگو با دلم سخن                        

 شد بقعه ي مطهرتان كوه طور من

 

 شيرين دهن، حديث تو طعم عسل دهد         

 زيبا سخن،كلام تو عطر غزل دهد

 

 آقا نگاهتان به گِلم  روح داده است           

 تاثير ‌چشم هايِ شما فوق العاده است

 

 من كافر نگاه اهورايي توام                           

 مجذوب طرز خنده ي زهرايي توام

 

 دربين پيروان تو ملحدترين منم                       

 زنديقيِ رسيده به مرز يقين منم

 

 تا بت پرست كعبه ي خال شما شدم           

 زاهدترين خليفه ي ملك خدا شدم

 

  از زير قبه ي تو به معراج مي روم                    

 ديوانه وار در پي حلاج مي روم

 

 قرآن مقام شامخ تان را ستوده است             

 گنجينه ي حقايق خود را گشوده است

 

 با گوشه چشمِ فاطميِ خود چها كني!            

 سنگ سياه قلبِ مرا ،كهربا كني

 

 من از پل صراط جزا پرت مي شوم                  

 دستم اگر كه روز قيامت رها كني

 

 آقا چه مي شود كه مرا در صف حساب           

 از لابه لاي آن همه آدم سوا كني

 

 آقا چه مي شود كه شوم مَحرم و شما           

 من را براي ديدن زهرا صدا كني

 

 آقا سعادت دو جهان قسمتم شود                   

 يكبار اگر براي غلامت دعا كني

شعر امام رضا-مریم سقلاطونی


گنبدت از هر کجای شهر سوسو می کند

دست هر آشفته ای را پیش تو رو می کند

در لباس خادمان مهربانت، آفتاب

صبح ها، صحن حرم را آب و جارو می کند

ماه هر شب کنج بست "شیخ حر عاملی"

یاد معصومیت آن بچه آهو می کند

یاد معصومیت آن بچه آهو ...یاد تو

کوچه های شهر را لبریز "یا هو " می کند

باد، هم مثل نگهبان درت... بدو ورود

غصه را از شانه های خسته، پارو می کند

عطر نابی می وزد از کوچه باغ مرقدت

هر که می آید حرم ... این عطر را بو می کند

×××

...خادمی می گفت که... آقا به وقت بدرقه

دست زائر را پر از گل های شب بو می کند

شعر امام رضا-مهدی رحیمی


چشم در تاثیر زیبایی از ابرو كمتر است

مستی ابروی یار از گیسوی او كمتر است

اصل زیبایی ست این كه پلك در بالای چشم

شك كند در صحن از امثال جارو كمتر است

یا به وقت بی خودی زائر به دور مرقدت

حس كند كه از خودش هشتاد كیلو كمتر است

بارها در تنگ آغوش ضریحت دیده ام

فاصله بین من و روح من از مو كمتر است

با حساب دنیوی در این حرم سر خم نكن

چون بهای چار زانو از دو زانو كمتر است

بس كه با نیت نخوردی زود باور می كنی

آب سقاخانه از یك مشت دارو كمتر است

از خودت بگذر به ترفندی كه در این بارگاه

عارف بالله هم گاهی از آهو كمتر است

شعر امام رضا-قاسم صرافان


چون ماهیان برکه‌ام، بی‌تاب ماهم یا رضا !
از عاشقانِ «عاشقی با یک نگاهم» یا رضا !
 
من خوب می‌دانم بدم اما دوباره آمدم
خاکیِ راه مشهدم پس سر به راهم یا رضا !
 
به به! چه می‌آید به هم ترکیب ما، آخر بر آن
صحن سفید مرمرت، خالی سیاهم یا رضا !
 
وقت نظر بر گنبد و گلدسته‌های عرشیت
افتاده با عمامه‌ها از سر کلاهم یا رضا !
 
تو شرط مستی هستی و هستم ز نیشابوریان
در صحن جمهوری اگر «مشروطه‌خواه»م یا رضا !
 
مشروطه و مشروعه را دادم به دست عاقلان
در مجلس مستان تو با پادشاهم یا رضا !
 
یادم نمی‌آید یکی از دردهای بی حدم
شکر خدا پهلوی تو من روبراهم یا رضا !
 
از ماه زیباتر تویی، از نوح آقا تر تویی
با اینکه بدنامم ولی دادی پناهم یا رضا !
 
من در بهشتم پس قسم ساقی! به سقاخانه‌ات  
حتما کشیده دست تو خط بر گناهم یا رضا !
 
پیش ضریحت پیشتر خیر دو عالم خواستم
عمریست من شرمنده‌ی آن اشتباهم یا رضا !
 
یا ضامن آهو! بگو صیاد آزادم کند
تا صحن آزادی شبی باشد پناهم یا رضا !
 
از آب سقا خانه‌ات یک جرعه نوشیدم ببین
«رَستم از این بیت و غزل» من مست مستم یا رضا !

شعر ولادت حضرت معصومه-محمد جواد شرافت


 

اي سوره نامت تفسير اعطينا

زهرا ترين زينب ، زينب ترين زهرا

خير کثير تو ، آئينه کوثر

نامت سرآغاز تکثير خوبي ها

روشن تر از نوري ، در نور مستوري

پيدا ترين پنهان ، پنهان ترين پيدا پيدا

ماه مقيم قم ، خورشيد «بيت النور»

در سايه سار توست سرتاسر دنيا

وقتي که معصومان ، معصومه ات خواندند

در وصف تو لال است ، شعر و شعور ما

فهم زمين عاجز ، از درک اوصافت

والا مقامي تو ، در عالم بالا

از آه لبريزم ، از اشک سرشارم

اين قطره را درياب ، درياب اي دريا

شعر ولادت حضرت معصومه -علی اکبر لطیفیان


ما را برای گدایش شدن آفریده اند

قمری آب و هوایش شدن آفریده اند

او را برای طواف و برای عروج

مارا برایِ برایش شدن آفریده اند.

این خانوم با کرم، محترم را برای

وقف امام رضایش شدن آفریده اند

ادامه نوشته

شعر ولادت حضرت معصومه-هاشمی

یاد تو آسمان دلم را فراگرفت

باران بهانه داشت، سراغ تو را گرفت

چادر به سر کشیدم و یادم نمانده کی؟

دستم میان دست ضریح تو جا گرفت

گم شد دلم حوالی عطر گلاب و عود

از سقف و سنگفرش حرم بوسه ها گرفت

می گفت روی منبر قلبم کسی ...خوشا

دستی که دست خواهر مولا رضا گرفت

هم اسم مادر تو مرا نام کرده اند

این عشق در وجودم از آغاز پا گرفت

من راه یافتم به تو با دل گرفتگی

ماندم که با وجود تو این دل چرا گرفت؟

بین زیارت تو و خلوت نشینی ام

یک لحظه دیدمت و همان دم دعا گرفت

خلوت گزیده را به تمنا چه حاجت است

با آستان دوست به مأوا چه حاجت است



ادامه نوشته

شاید....


خبر آمد خبری در راه است 

                                  سرخوش آن دل كه از آن آگاه است 


شاید این جمعه بیاید، شاید 

                                     پرده از چهره گشاید، شاید


دست افشان، پای كوبان می‎روم  

                                      بر در سلطان خوبان می‎روم 

شعر روضه حضرت علی اصغر-حامد خاکی


حضرت علی اصغر(ع)


یا بن خیر النساء خداحافظ

در پناهِ خدا ، خداحافظ

تو هنوزم مرا نبوسیدی

پدر تشنه ها خداحافظ

دست کم می شود مرا ببری

مرد بی انتها خداحافظ

خواهشی قبل بُردنم دارم

التماس دعا خداحافظ

ادامه نوشته

شعر امیر المومنین

ما غیر علی در دو جهان یار نداریم
غیر از اسدالله مدد کار نداریم
تا مهر علی در دل ما جایگزین شد
با خوب و بد خلق خدا کار نداریم

مناجات علی امشب ز نخلستان نمی آید


یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد

مناجات علی امشب ز نخلستان نمی آید
مسجد کوفه پر از جمعیت و مولا نمی آید
دامن مادر گرفته گوشه ی ویرانه طفلی
گوید ای مادر بگو امشب چرا بابا نمی آید

مدح امیرالمومنین



قسمتم نیست بال و پر بدهند
به من از آن طرف خبر بدهند

جگرم را وسط گذاشته ام
به همه گفته ام نظر بدهند

به خدا گریه می کنی تا صبح
شرح حال مرا اگر بدهند

ادامه نوشته

مدح امیر المومنین


تو بی ابتدایی و بی انتها
شبیه پیمبر شبیه خدا
تو بالاترین نقطه ي باوری
معماترین نقطه ي زیر «با»

ادامه نوشته

شعر امیر المومنین


من کویرم لب من تشنه ی باران علی ست

این لب تشنه ی پر شور، غزلخوان علی ست

این که گسترده تر از وسعت آفاق شده است

به یقین سفره ی گسترده ی دامان علی ست

ادامه نوشته

دو دم  امیر المومنین جهت میاندار ها

 

دخترم زینب بیا بنشین کنار بسترم

دخترم زینب بیاشد لحظه های آخرم

فاطمه یافاطمه یافاطمه یافاطمه

ادامه نوشته

امام کریم

روزی حسینی، حسنی دارم و بس

در مملکت ری وطنی دارم و بس

عشاق ره عشق سبکبال ترند

من نیز فقط پیرهنی دارم و بس

دوری مسافت نشود مانع من

تا شوق اُویس قرنی دارم وبس

حالا که حرم نیست، مرا شمع کنید

امشب هوس سوختنی دارم و بس

دنیا تو اگر یوسف کنعان داری

من نیز امام حسنی دارم و بس

تا لطف حسن هست، خریداری هست

تا زلف حسن هست، گرفتاری هست

باید سر ما را به طنابی بزنند

در مقدم خورشید جنابی بزنند

عشاق نشستند سر راه کسی

تا دست به حسن انتخابی بزنند

باید که به جای چلچراغ و گنبد

بالای بقیع، آفتابی بزنند

حالا که در رحمت زهرا باز است

زشت است اگر حرف عذابی بزنند

آن طایفه ای که پسر زهرایند

خوب است که در شهر نقابی بزنند

ای یوسف کنعان علی ادرکنی

ای ذکر حسن جان علی ادرکنی

ما از قِبَل تو لقمه نانی داریم

مثل سگ کهف، استخوانی داریم

هر جا کرم است سائلی در کار است

ما با تو همیشه داستانی داریم

تو واسطه می شوی که هنگام دعا

این گونه خدای مهربانی داریم

شعر زیبای حضرت ساقی

ناز این دلبر خوش چهره کشیدن دارد

 نمک عشق اباالفضل چشیدن دارد

 تیغ کافیست، ترنج از سرراهم بردار

 مات یوسف شدن انگشت بریدن دارد

 راضی ام! زلف بیفشان و زمین گیرم کن

 صید تو ظرفیت درد کشیدن دارد

 هروله سعی وصفا، یاد تو انداخت مرا

 صحن بین الحرمین ست دویدن دارد

 حق بده، دست به سوی کمرش بُرد حسین

 داغ تو داغ بزرگی ست،خمیدن دارد

 اضطراب حرم ازتشنگی مشک تو نیست

 بی علمدارشدن، رنگ پریدن دارد

 سربازار نباید به تو می خندیدند

 جگرگریه گریبان دریدن دارد

 اشکهایت سرنی حرف دل زینب بود

 مگراین چادرپروصله خریدن دارد!؟

 

گودال

صبح تا عصر پیکر آورده
چه قدر جسم بی سر آورده
لیک با آنکه اصغر آورده
خستگی را زپا درآورده
کوه غم روی دوش و چون کوهی
عزم میدان نمود نستوهی
با همه تشنگی بی حدش
بست برسر عمامه جدش
شد قیامت چو راست شد قدش
سیلی از اشک و آه شد سدش
می کند با هزار افسوسش
غیرت الله ترک ناموسش
میخورد بوسه بر سر و روها
دستها در نوازش موها
کس نداند چه گفت زانسوها
که درآورده شد النگوها
او چه گفته که میشود با هم
گره معجر همه محکم؟
حرف تاراج را زدن سخت است
گریه مرد پیش زن سخت است
رفتن روح از بدن سخت است
از یتیمی خبر شدن سخت است
همه طی شد اگرچه جان برلب
روبرو شد حسین با زینب
دو خدای وفا مقابل هم
دو دل آرام آگه از دل هم
چاره مشکلند و مشکل هم
دو مسیح اند یا دو قاتل هم
هردو یک روح در دو جسم پاک
یک نفر با دو جسم و اسم پاک
هردو هستند جان یکدیگر
آشنا با زبان یکدیگر
شدبه شرح بیان یکدیگر
اشکشان روضه خوان یکدیگر
کس نشد جز خدایشان آگاه
زانچه گفتند بازبان نگاه
چشم هریک شده دوکاسه خون
اشک ریزان به حالشان گردون
دور لیلا قبیله ای مجنون
قبله میرفت از حرم بیرون
گوییا در تبار خون جگری
زنده تشییع میشود پدری
هم به لبهاش ذکر یارب داشت
هم انا بن العلی روی لب داشت
هم به دستش مهار مرکب داشت
هم به کف بند قلب زینب داشت
عرش حیران زبانگ تکبیرش
فرش لرزان ز برق شمشیرش
به کفش گرچه تیغ آتش بار
لیک دیگر عطش دهد آزار
شیر پیر و قبیله ای کفتار
هست معلوم آخر پیکار
پای تا سر تنش پر از تیر است
به سراپاش زخم شمشیر است
موج خون بر تن و به اوج جلال
داشت حالی که هرکه داشت سوال
رفته از حال یا شده سرحال؟
شد به هر حال راهی گودال
تا زکف داد جان جولان را
دوره کردند فخر دوران را
میرسد بر تنش زهر تکبیر
تیر با نیزه سنگ با شمشیر
روی هر عضو او هزاران تیر
خورد اما یکی نمیشد سیر
شک ندارم جبین او که شکست
چشم خودرا خدای اوهم بست
برسرم خاک شاه بر خاک است
غرقِ درخاک و خون تنی پاک است
بـخدا این عزیز افلاک است
که تن پاک او پر از چاک است
این چه شرحی است خاک بردهنم
کاش صحت نداشت این سخنم
وای برمن خواهرش هم بود
خواهرش بود، مادرش هم بود
غیراز آنها برادرش هم بود
پدرش جد اطهرش هم بود
بس که گفت العطش عطش کردند
شمرآمد تمام غش کردند
آنکه ننگ ابد برایش ماند
آنکه شیطان برادرش میخواند
شمر پستی که عرش را لرزاند
جسم پاک حسین برگرداند
پیش چشمان اشک ریز خدا
سر برید از تن عزیز خدا
سراو تا برید مظهر ظلم
نامه ها خوانده شد زدفتر ظلم
تن مظلوم ماندو لشگر ظلم
اول غارت است و آخر ظلم
لشگری گرگ و یوسفی بی سر
هرکه میزد هرچه داشت بر پیکر
هرکسی خسته می شد از زدنش
می ربود آنچه میشد از بدنش
این یکی برد جوشنش ز تنش
آن یکی برد کهنه پیرهنش
سنگها که بر جنازه زدند
تازه بر اسبها نعل تازه زدند
پیش تر از بریدن سراو
بیش تر از شرار پیکر او
می زد آتش به جان خواهر او
ناله جانخراش مادر او
چون عزادار هر دو دلبر بود
ذکر مادر غریب مادر بود
زینب آن بی مثال در آفاق
قبله عشق و قبله عشاق
رفته از خویش و مرگ را مشتاق
به خود آمد ز اولین شلاق
جنگ او گشت خود به خود آغاز
یا علی گفت و عشق شد آغاز