کبوتر تو اصلا کربلا رفتی

غروب جمعه ای در شهر مشهد

در دلم یک درد پنهانی

 منو دلتنگی و غربت

 دلی غرق پریشانی

هوا هم مثل چشمم

خیس بود و سرخ و بارانی

پُُُر از غم !!

بی هدف!!

در کوچه های شهر میگشتم

نه تنها از خودم،

از مردم و از خانه هاشان قهر می گشتم

نمی شد پیش این مردم نشست و درد دل کرد

نمی شد قفل غم ها را شکست و درد دل کرد

صدای نم نم باران به گوشم میرسد آرام.. روی شانه هایم

و با اشکم به هم آمیخت تا مخفی بماند گریه هایم

نمی دانستم از کی آمدم بیرون !!؟! کجایم؟؟!!

شب از نیمه گذشت و من هنوز از غصه جان بر لب

عجب شام غریبی بود آن شب

سرم پایین و غرق در تفکر

دلم تنگ و دلم تنگ و دلم پر

که ناگه چشم هایم خیره شد غرق تحیر!!

نگاهی کردم و دیدم که نزدیک حرم بودم...!!

نفهمیدم چطور آنجا رسیدم،بس که حیران غرق غم بودم

به غم گفتم چرا از سینه ی من بر نمی خیزی؟؟

من اینجا پیش آقایم چرا از دل نمی ریزی!!؟

که ناگه آمد از نزدیکی ام آوای زیبای دل انگیزی..

نوایی که دوباره بند بر این رشته های پاره می زد !

تو گویی که خدا از عرش بهر مردم بیچاره می زد

و یا چاووشی سلطان شهر است

که بهر دعوت هر کس شده آواره می زد

دوباره

باز نزدیک اذان بود و حرم نقاره می زد.....

دوباره باز نزدیک اذان بود و حرم نقاره می زد.....

ببین کار خدا را....!

ببین لطف خدا با بنده ها را …

نگاهم خیره شد گلدسته ها را…

هنوز از آسمان چشم هایم گریه می بارید

هنوز از ابرها هم پا به پایم گریه می بارید

دستم را روی سینه نهادم ؛

سرم پایین و رو در روی گنبد ایستادم...

دلم طاقت نیاورد

ایستاده نه!!!

به روی سنگ فرش صحن افتادم...

سلامی این چنین دادم...

" سلام ای آسمان ها خاک پایت........

سلام ای آسمانی ها گدایت

سلام ای چشم عالم بر عطایت............

سلام ای برتر از خورشید ایوان طلایت............

و صلی اللّّّه علیک یا علی موسی الرضا

ای ضامن آهوی صحرا..

سلام ای زاده ی زهرا...

سلام آقــــــــا...!

سلام آقــــــــا...! "

غریبانه صدایش کردم گفتم ؛

سلام ای آشنا و ای حبیبم !!

جوابی آمد از آقا غریبه غم مخور ، من هم غریبم !!

بیا خوب آمدی ..بیا من معنیه امن یجیبم..

زمین مرطوب بود و بوی خاک باران خورده ای می کرد مدهوشم..

زبانم باز شد، پیجید در صحن حرم آوای چاووشم

چه زیبا بود آن شب لحظه های من

خدای من

کنار پنجره فولاد بودم ..

بر مشبّک های زردش قفل می شد پنجه ها ی من!!

صدایش کردم و گفتم؛

ببین بیچاره ام ، بی کس !

برس بر دادم آقا جان..

ببین که دل به دستت دادم آقا جان ..

همین که با تو هستم شادم آقا جان..

میان صحن تو از غصه ها آزادم آقا جان..

منی که از دمی که چشم باز کردم

" دخیل پنجره فولادم آقا جان "

خودت می دانی من..

منی که کمتر از آهوی صحرایم

منی که بی تو تنهایم

کرامت کن کنار خود بده جایم...

نمازی خواندم و آزاد

مثل یک کبوتر،آمدم تا صحن گوهرشاد

دگر باران نمی بارید...

کنار حوض بین صحن قدری آب نوشیدم...

فضای صحن ساکت بود و عکس گنبدش را بین آب حوض می دیدم

که ناگه یک کبوتر بال زد،

آرام نزدیکم نشست و

با صدای خود سکوتم را شکست و راه می رفت

کبوتر تشنه بود و آب می خورد

دل من بین سینه تاب می خورد

نگاهش کردم و گفتم :

کبوتر ! خوش به حالت...

چه جایی می زنی پر خوش به حالت...!!

دلم می خواست من هم مثل تو پرواز می کردم..

به روی گنبد آقا پرم را باز می کردم....

و یا با بال هایم پرچم سبز حرم را ناز می کردم...

دلم می خواســــــــــــت آقا مثل تو این جا به من هم لانه می داد..

به کامِِِِِِِِِِ من به دست مهربانش دانه می داد...!

دلـــــــــــــم می خواست پروازی کنم در آسمــــــــــــــانش

و یا ای کاش می شد تا شوم نامه رسانش ...!!

دلم می خواست تا با عشق مردم،

برایم نذر میکردند گندم...

کبوتر!!

کبوتر راستی جایی جز این صحن و سرا رفتی!!؟

اگر رفتی بگو که تا که کجا رفتی؟؟

چه می دانی که دردم چیست ؟؟؟

اصلأ تو به عمرت کربلا رفتی!؟

کبــــــــــوتر از سر شب فکر آنجایم !

اگر که دق نکردم تا الآن ! چون پیش آقایم..!

کبوتر درد من دوری از آنجاست..

تو که جایت همیشه پیش آقاست..

تویی که صاحبت فرزند زهراست...

برو پیشش بگو آقا گدایت بی قرار است

نرفته کربلا ، چشم انتظار است...

بگو که سینه ی او تنگ اربابش حسین است..

بگو که صبح و شب خوابش حسین است ...

کبوتر تا شنید اسم حسین آمد ،

نوکش را از میان آب برداشت!!

نمی دانم چه فکری توی سر داشت ؟؟

مگر او هم خبر داشت!؟؟

گمانم که کبوتر خوب می دانست که ارباب

دم آخر زبانش خشک بود از دوری ِِِِ آب!!!

کبوتر نــــــــاله ای کرد و هوا رفت..

نمی دانم کجا رفت و چرا رفت..؟!

کاش پنجره ی خونه ی من رو به حرم بود


رفتن به سمت بهشت


من فقط یک بلیط رفت به مشهد می خواهم؛
ترجیحا بدون برگشت...


انگشتر شاهی

که نگین پادشاهی دهد از کرم

گدا را

سلام آقای مهربونی ها




.

✗ سلام آقاے خوبـــــــــــے ها !

آقــــــــــــــــــــــــــاے مـهربانــے
دلم تنگـ
ـہ بســـــــے تنگــ ......

یا غریــــــــــــــــــبـ الغربـــــــــا
راستــ میگـ ن غــــــــــــریبــ
ـے و

غریبـہ  ها رو مـــــے شناسـے ؟
منــم غــریبَــــــــــــم یـا رضــا ...

.
.

.

ایـن روزا چقــدر دلـَم نشسـتـن
زیـر ِ بارون ِ مهربونـ
یتـو  مـے خـواد
مــــــــــــــــــــــن .. 
تــــــــــــــــــــــو
ی
ـہ روز ِ شهــــــــــــــــــــــــــــریــورے
زیـر ِ بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارون
.
.
.
چــراغاے ِ زرد ِ صحـن و ســراتــ
چشـ م ِ مـ ن  و گنبـــــــــــدِ  طلاتــ
چشــم ِ مـ ن و كبـــــــــــــــــــوتراتــ
هِق هِق ِ مــــــــــن ... چِشم ِ ترَم
گاه
ے دلم یـہ جای دنج می خـواد
جایـــــــــــ
ـے شبیه رواقاے حرمتــ
بشینـَم و زل بــــــــزنم بـ
ـہ گنبدتــ
مـن باشم و بغــــضا
ے نشکستــہ
تو باشـ
ـے و آرامش ـ دلــــــــــــــــم
دریابــ منــــــــــــــو  یا امام ِ رئوفـــ
.
.
.
.
باریـدن ِ یــہ قطــره اشکـ برام کآفیــہ
تا دل دل بزنــَم , تا ذوق ِ بچــگآنــہ اَمـو
به رُخ ِ در و دیـــــــــــــــــــــــوار بکشـــم
تا دلمـو حوآلــہ ے صحن و سَراتـــ کنم
تا داد بزنـــــــَم هـــــمــ
ــــہ بــــــــدونَـ ن
کــہ آقــــــــــــــــــــــــــــــام تویـــــــے !!
.
.
.
آخ ... آقــا جـــــــــــ ـــــــون دلَم پٌــــره
بــذار بیــــــــــــام نــــزدیكتـــــــــــــرِتـــ
مگـ
ـہ مـ ن از اون آهــو چیـم كمتــره؟

بدون شرح


مي نويسم / خط مي زنم / خيس مي شود

نمي نويسم / بغض مي شود / سنگ مي شود


فقط می خواهم بنویسم


رضا رضا رضا رضا

ثواب زیارت حضرت رئوف

آیا میدانید که چرا ثواب زیارت حضرت امام رضا علیه السلام بیشتر از ثواب زیارت حضرت امام حسین علیه السلام است؟

علی بن مهزيار از امام جواد(ع) پرسیدند زیارت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) ثوابش بیشتر است (فضیلتش بیشتر است) یا زیارت امام رضا (علیه السلام) امام علیه السلام جواب فرمودند زیارت پدرم (علیه السلام) افضل است.
زیرا ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) را همه مردم  زیارت می کنند ولی زیارت نمی کنند پدرم را مگر خواص از شیعه. (1)
البته این حدیث می تواند بیانگر این مسئله باشد شیعه دارای فرقه های متعدد می باشند مانند شیعیان اسماعیلیه – زندیه - کیسانیه و واقفیه که همه این فرقه ها به زیارت امام حسین (علیه السلام) می روند و عرض ارادت می کنند ولی کسانی به زیارت امام رضا (علیه السلام) می روند که دوازده امامی هستند (البته منظور از زیارت، زیارت با معرفت است چون زیارت بدون معرفت ارزش زیادی ندارد) با همه اختلافات و ایجاد فرقه های جدید در شیعه تا زمان امام رضا (علیه السلام) بوده است و از دوران امامت ایشان به بعد فرقه جدیدی در شیعه به وجود نیامده است و لذا با توجه به اینکه فقط یک مذهب و فرقه بر حق است که آنها دوازده امامی هستند لذا افرادی به زیارت (با معرفت) ایشان می روند که دوازده امامی باشند و این نشان کامل است.
و اینکه توجه زیادی به فضیلت زیارت ایشان شده است می تواند دلیل دیگرش این باشد که این امر باعث تبلیغ اندیشه های مذهب حق و آشکار شدن جریان های منحرف که باعث ایجاد فرقه های باطل در مذهب شیعه شدند باشد که این مسئله یعنی ظاهر شدن این حق و معارف حق منتهی آرزوی همه انبیاء و ائمه و مؤمنان بوده است.

منابع:

1- عیون اخبار الرضا (ع)، جلد2، ص261.

شعر امام رضا


من باز ميان موج گيسوي تو غرق

در خلوت صحن پر هياهوي تو غرق

اي ماه من! اين پلنگِ حيرت زده، شد

در برکه‌ي چشم بچه آهوي تو غرق



شعر امام رضا-قاسم صرافان


اين همه دست به سوي تو دراز است رضا !
باز مشت من و آغوش تو باز است رضا !

باز «من» دارد از آن دور تهي مي‌آيد
آن که مي‌آيد از آن دور جنازه است رضا !

زنده شد پيش نگاهت، تو خدايش شده‌اي
کفرِ «خورشيد» پرستان پُرِ راز است رضا !

دست من نامه‌اي از توست، نوشته‌ست در آن:
به حرم آمدن مست مجــــاز اســت رضا!

من و انگور، دلي مست و نگاهي پرِ اشک
قبله در حسرتِ اين راز و نياز است رضا!

هشت رکعت وسط صحن تو افتاد به خاک
رقص عشق است، فقط شکل نماز است رضا !

هر دلي مي‌رسد از راه شکسته ‌است...   چقدر-
جاده‌ي عاشقيت حادثه ساز است! رضا !

آه! آواز خوش گوشه‌ي «نيشابور»ت
در مقامي پر از اندوه «حجاز» است رضا !

پيش پرهاي کبوتر، آسمان دل تو
تا خدا،  پنجره در پنجره باز است رضا !


شعر امام رضا-قاسم صرافان


مریض آمده اما شفا نمی‌خواهد
قسم به جان شما جز شما نمی‌خواهد

برای پیش تو بودن بهانه‌ای کافی‌ست
بهشت لطف کریمان بها نمی‌خواهد

دلیل ناله‌ی من یک نگاه محبوب است
وگرنه درد غلامان دوا نمی‌خواهد

فقیر آمدم و دلشکسته پرسیدم:
مگر که شاه خراسان گدا نمی‌خواهد؟

دلم به عشق تو تا آسمان هشتم رفت
نماز در حَرَمت «اهدنا» نمی‌خواهد

همین قدر که غباری بر آستان باشد
رواست حاجت عاشق، دعا نمی‌خواهد

تو آشنای خدایی، کدام رهگذری
در این جهان غریب آشنا نمی‌خواهد؟

ببین به گوشه‌ی صحنت پناه آوردم
مگر کبوتر آواره جا نمی‌خواهد؟

به حکم آنکه «علیک الرفیق ثم طریق»
دلم بدون رضا (ع) کربلا نمی‌خواهد

خدا مرا به طواف تو مبتلا کرده‌ست
طواف کعبه بخواهم، خدا نمی‌خواهد

نگفته است، حیا کرده شاعرت آقا
نگفته است، نه اینکه عبا نمی‌خواهد

شعر ولادت امام رضا-وحید قاسمی


روز ولادت تو غزل آفریده شد

مفعول و فاعلات و فعل آفریده شد

 

پلکی زدی و معجزه ای را رقم زدی

از برق چشمهات زحل آفریده شد

 

ازشهد غنچه ی لب پر خنده ی شما

در چشمه ی بهشت عسل آفریده شد

 

عالم به رقص آمد و،از پایکوبی اش

ازطوس تا حجاز گسل آفریده شد

 

سینه به سینه؛ شکرخدا عاشق توایم

این عشق پاک روز ازل آفریده شد

 

ما از پدر ولای شما ارث می بریم

ایرانیان کشور موسی بن جعفریم

ادامه نوشته

شعر ولادت امام رضا-سازگار


ای عرشیان به شهر خراسان سفر کنید
شب را در این بهشت الهی سحر کنید

با زائرین این حرم الله سر کنید
مدح رضا چو آیة قرآن ز بر کنید

عید بزرگ شیعة آل پیمبر است
میلاد هشتمین حجج الله اکبر است

ای دل بگیر جان و به جانان نظاره کن
بر چهرة حقیقت ایمان نظاره کن

یک لحظه بر تمامی قرآن نظاره کن
در دست نجمه نجم فروزان نظاره کن

میلاد پارة تن زهرا و احمد است
شمس الشموس عالم آل محمد است

این مظهر جمال خداوند اکبر است
آیینة تمام نمای پیمبر است

خورشید نجمه یا مه افلاک پرور است
قرآن روی سینة موسی ابن جعفر است

بر خلق آسمان و زمین مقتداست این
جان رو نما دهید که روی خداست این

ادامه نوشته

شعر ولادت امام رضا-وحید قاسمی


گلدسته هايِ مرقدتان پايه هايِ عرش           

 فانوس هايِ ساحل بي انتهايِ عرش

 

 بر ساحت ضريح تو انس وملك دخيل              

  آيينه كاري حرمت كار جبرئيل

 

 زوار خاكي حرمت كبريايي اند                       

 سرگرم كاروكسب شريف گدايي اند

 

 هرلحظه فطرس آمده پابوسيِ شما              

 طفلي هميشه مانده پَرش زيردست وپا

 

 لاهوتيان مقلد احكام عشق تان                      

 مِي خوارگان دائميِ جام عشق تان

 

 اي قبله ي نياز سماواتيان رضا                        

 پير مغانِ دير خراباتيان رضا

 

 صدها ستاره مست شراب نگاه تان                 

 بال فرشته هايِ سما فرش راه تان

 

 پيغمبران ز محضرتان فيض مي برند                 

 بهر كبوتران حرم دانه مي خرند

 

 روح الامين به لطف شما دل سپرده است         

 او با كبوتران حرم دانه خورده است

 

 امشب دخيل پنجره فولاد مي شوم                 

 در بيستون عشق تو فرهاد مي شوم

 

 اي نورلايزال، بگو با دلم سخن                        

 شد بقعه ي مطهرتان كوه طور من

 

 شيرين دهن، حديث تو طعم عسل دهد         

 زيبا سخن،كلام تو عطر غزل دهد

 

 آقا نگاهتان به گِلم  روح داده است           

 تاثير ‌چشم هايِ شما فوق العاده است

 

 من كافر نگاه اهورايي توام                           

 مجذوب طرز خنده ي زهرايي توام

 

 دربين پيروان تو ملحدترين منم                       

 زنديقيِ رسيده به مرز يقين منم

 

 تا بت پرست كعبه ي خال شما شدم           

 زاهدترين خليفه ي ملك خدا شدم

 

  از زير قبه ي تو به معراج مي روم                    

 ديوانه وار در پي حلاج مي روم

 

 قرآن مقام شامخ تان را ستوده است             

 گنجينه ي حقايق خود را گشوده است

 

 با گوشه چشمِ فاطميِ خود چها كني!            

 سنگ سياه قلبِ مرا ،كهربا كني

 

 من از پل صراط جزا پرت مي شوم                  

 دستم اگر كه روز قيامت رها كني

 

 آقا چه مي شود كه مرا در صف حساب           

 از لابه لاي آن همه آدم سوا كني

 

 آقا چه مي شود كه شوم مَحرم و شما           

 من را براي ديدن زهرا صدا كني

 

 آقا سعادت دو جهان قسمتم شود                   

 يكبار اگر براي غلامت دعا كني

شعر امام رضا-مریم سقلاطونی


گنبدت از هر کجای شهر سوسو می کند

دست هر آشفته ای را پیش تو رو می کند

در لباس خادمان مهربانت، آفتاب

صبح ها، صحن حرم را آب و جارو می کند

ماه هر شب کنج بست "شیخ حر عاملی"

یاد معصومیت آن بچه آهو می کند

یاد معصومیت آن بچه آهو ...یاد تو

کوچه های شهر را لبریز "یا هو " می کند

باد، هم مثل نگهبان درت... بدو ورود

غصه را از شانه های خسته، پارو می کند

عطر نابی می وزد از کوچه باغ مرقدت

هر که می آید حرم ... این عطر را بو می کند

×××

...خادمی می گفت که... آقا به وقت بدرقه

دست زائر را پر از گل های شب بو می کند

شعر امام رضا-مهدی رحیمی


چشم در تاثیر زیبایی از ابرو كمتر است

مستی ابروی یار از گیسوی او كمتر است

اصل زیبایی ست این كه پلك در بالای چشم

شك كند در صحن از امثال جارو كمتر است

یا به وقت بی خودی زائر به دور مرقدت

حس كند كه از خودش هشتاد كیلو كمتر است

بارها در تنگ آغوش ضریحت دیده ام

فاصله بین من و روح من از مو كمتر است

با حساب دنیوی در این حرم سر خم نكن

چون بهای چار زانو از دو زانو كمتر است

بس كه با نیت نخوردی زود باور می كنی

آب سقاخانه از یك مشت دارو كمتر است

از خودت بگذر به ترفندی كه در این بارگاه

عارف بالله هم گاهی از آهو كمتر است

شعر امام رضا-قاسم صرافان


چون ماهیان برکه‌ام، بی‌تاب ماهم یا رضا !
از عاشقانِ «عاشقی با یک نگاهم» یا رضا !
 
من خوب می‌دانم بدم اما دوباره آمدم
خاکیِ راه مشهدم پس سر به راهم یا رضا !
 
به به! چه می‌آید به هم ترکیب ما، آخر بر آن
صحن سفید مرمرت، خالی سیاهم یا رضا !
 
وقت نظر بر گنبد و گلدسته‌های عرشیت
افتاده با عمامه‌ها از سر کلاهم یا رضا !
 
تو شرط مستی هستی و هستم ز نیشابوریان
در صحن جمهوری اگر «مشروطه‌خواه»م یا رضا !
 
مشروطه و مشروعه را دادم به دست عاقلان
در مجلس مستان تو با پادشاهم یا رضا !
 
یادم نمی‌آید یکی از دردهای بی حدم
شکر خدا پهلوی تو من روبراهم یا رضا !
 
از ماه زیباتر تویی، از نوح آقا تر تویی
با اینکه بدنامم ولی دادی پناهم یا رضا !
 
من در بهشتم پس قسم ساقی! به سقاخانه‌ات  
حتما کشیده دست تو خط بر گناهم یا رضا !
 
پیش ضریحت پیشتر خیر دو عالم خواستم
عمریست من شرمنده‌ی آن اشتباهم یا رضا !
 
یا ضامن آهو! بگو صیاد آزادم کند
تا صحن آزادی شبی باشد پناهم یا رضا !
 
از آب سقا خانه‌ات یک جرعه نوشیدم ببین
«رَستم از این بیت و غزل» من مست مستم یا رضا !

یا امام رئوف



آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند....



دیدم همه جا بر درو دیوار حریمت
جایی ننوشته است گنه کار نیاید

شعر امام رضا-برقعی


 

میان این همه غوغا، میان صحن و سرایت

بگو که می رسد آیا صدای من به صدایت؟

 

منی که باز برآنم که دعبلانه برایت

غزل ترانه بخوانم در آرزوی عبایت

 

من و عبای شما؟ نه من از خودم گله دارم

من از خودم که شمایی چقدر فاصله دارم

 

هنوز شعر نگفته توقع صله دارم

منی که شعر نگفتم مگر به لطف دعایت

 

چقدر خوب شد آری، نگاهتان به من افتاد

همان دقیقه که چشمم درست کنج گهرشاد

 

بدون وقفه به باران امان گریه نمی داد

هزار تکه شد این من به لطف آینه هایت

 

چنان که باید و شاید غزل غزل نشدم مست

که دست من به ضریحت در این سفر نرسیده است

 

من این نگاه عوامانه را نمی دهم از دست

اجازه هست بیفتم شبیه سایه به پایت؟

 

دوباره اشک خداحافظی رسیده به دامن

دوباره لحظهء تردید بین ماندن و رفتن

 

و باز مثل همیشه در آستانهء در من ـ

کبوترانه زمین گیر می شوم به هوایت

**

 سکوت کرده دوباره جهان برای من و تو

نبود و نیست صدایی به جز صدای من و تو

 

و می روم به امید دوباره های من و تو

میان این همه غوغا میان صحن و سرایت

 

همان گدای قدیمی که داشتی داری...


 

هنوز حال و هوايي كه داشتم دارم

هنوز طبع گدايي كه داشتم دارم

 

براي گمشدگان يك چراغ روشن كن

نياز به راهنمايي كه داشتم دارم

 

بساط شاه و گدا در كنار هم پهن است

كنار جايِ تو جايي كه داشتم دارم

 

همان گداي قديمي كه داشتي داري

همان امام رضايي كه داشتم دارم

 

حرم نگو،عتبات است،تو حسين مني

هنوز كرب و بلايي كه داشتم دارم

شعر امام رضا-لطیفیان


بهر حاجات اگر دست دعا برخيزد

دلبري هست به هر حال به پا برخيزد

 

لطف آقاي خراسان ز همه بيشتر است

هر زمان از دلِ پُر درد صدا برخيزد

 

آه در سينه ي عشاق به هم مرتبطند

وقت نقاره زدن  ناله ي ما برخيزد

 

جرأتش نيست كسي حرف جهنم بزند

گر پيِ كار ِ گنهكار ز جا برخيزد

 

زائر آن است كه در كوي تو اُتراق كند

آنكه در عرش نشسته ست چرا برخيزد؟

 

تا به دستِ كرم تو به نوايي نرسد

از سر ِ راه محال است گدا برخيزد

 

بر سر خاكم اگر آهوي تو گريه كند

از تمام جگرم بانگ رضا برخيزد

 

حرمت زودتر از كعبه مرا حاجي كرد

حج ما آخر ذي القعده به پا برخيزد

شعر امام رضا-لطیفیان


 

خاک حرم رسید ، دوا نیز داده شد

آب حرم رسید، شفا نیز داده شد

 

ما طور خواستیم مقیم حرم شدیم

ما جلوه خواستیم ، خدا نیز داده شد

 

اصلا بهانه هاست که ما را می آورد

با دادن بهانه ، بها نیز داده شد

 

هر جا اگر به خواسته ها لطف می شود

در این حرم نخواسته ها نیز داده شد

 

از بس کریم بود که درهم خرید و رفت

در ازدحام ، حاجت ما نیز داده شد

 

اصلا به خواهش کم ما اکتفا نکرد

ما سنگ خواستیم ، طلا نیز داده شد

 

گفتم رضا، عطای حسینی نصیب شد

گفتم حسین ، امام رضا نیز داده شد

 

میخواستم به مشهد تو راهی ام کنند

دیدم برات کرببلا نیز داده شد

 

شعر امام رضا

به روشنای تو زل میزند سیاهی ها

شبیه غبطه ی جامانده ها به راهی ها

 

بجز سلام به تو ، آن هم اکثرا از دور

چه کرده ایم در این عمری از تباهی ها؟

 

به پیشگاه شما سر به زیر می آیم

به سربلندترین شکل عذرخواهی ها

 

دو لنگه درب حرم باز ، مثل آغوشت

همیشه هست پذیرای بی پناهی ها

 

ازین به بعد ندارند تاب دریا را

که خواب حوض تو را دیده اند ماهی ها

 

که سنگفرش تو از جنس چشم آهوهاست

و خاک پای تو اکسیر خوش نگاهی ها

 

دوباره باید ازینجا به جاده زل بزنم

همان حکایت جامانده ها و راهی ها

 

شعر امام رضا-لطیفیان


دل هميشه غريبم هوايتان كرده است

هواى گريه پايين پايتان كرده است

 

 وَ گيوه‏هاى مرا رد پاى غمگينت

مسافر سحر كوچه هايتان كرده است

 

 خداش خير دهد آن كسى كه بال مرا

كبوتر حرم باصفايتان كرده است

 

 چگونه لطف ندارى به اين دو چشمى كه

كنار پنجره هايت صدايتان كرده است ؟

 

 چگونه از تو نگيرم نجات فردا را

خدا براى همين‏ها سوايتان كرده است

 

چرا اميد ندارى مدينه برگردى

مگر نه آنكه خدا هم دعايتان كرده است

 

 ميان شهر مدينه يگانه خواهرتان

چه نذرهاى بزرگى برايتان كرده است

 

 تو آن نماز غريب هميشه‏ها هستى

كه كوچه‏هاى خراسان قضايتان كرده است

 

سپيده‏اى و به رنگ شفق در آمده‏اى

كدام زهر ستم جابجايتان كرده است

 

آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند


 

باید غبار صحن تو را طوطیا کنند

 « آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند»

 

 هو هوی باد نیست که پیچیده در رواق

 خیل ملائکند رضا یا رضا کنند

 

 بازار عاشقان تو از بس شلوغ شد

 ما شاعرت شدیم که مارا سوا کنند

 

 «هر گز نمیرد آنکه دلش» جلد مشهد است

 حتی اگر که بال و پرش را جدا کنند

 

 هر کس به مشهد آمد و حاجت گرفت و رفت

 او را به درد کرببلا مبتلا کنند

 

 دردی عظیم و سخت که آن درد را فقط

 با یک نگاه گوشه ی چشمت دوا کنند

 

 از آن حریم قدسی ات آقای مهربان

 «آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند»

 

شعر امام رضا


از درد کهنه ای که مداوا نمیشود

یا میشود گلایه کنم یا نمیشود

 

اینک سلام حضرت عیسی تر از مسیح

لطفت نگو که شامل ماها نمیشود

 

ای من فدای پنجره فولاد چشمهات

از بغض من چرا گرهی وا نمیشود؟

 

یوسف ترین عزیز !مرا تا خودت بخوان

هرچند این غریبه زلیخا نمیشود

 

امضا:کسی که با همه ی ریزنقشی اش

در بیکران چشم شما جا نمیشود

 

با انگور...


آورده‌اند اين قصه را مردم. سيب و سبد انجير با انگور
اين را شنيدم از كسي مي‌گفت: او با رضايت خورد و بي‌دستور

كمتر كسي فكر غزل مي‌كرد با وزن طولاني سخن گفتن
از او نوشتن در فضاي شعر وقتي كه مامون می‌شود مامور

آهنگ لرزان دوبيتي‌ها كمتر اثر در جان او مي‌كرد
وقتي به پابوسش دلم مي‌رفت مثل كبوترهاي دورا دور

امشب دوباره عاشقم كردند، اين راه را بايد كه برگردم
امشب كمي با من مدارا كن با من مدارا كن دل مغرور

امشب هواي كوچه مسموم است امشب هواي خانه دلگير است
بايد كه دل را مي‌فرستاديم از گنبد نير بگيرد نور

بايد رباعي با خبرگردد اينجا غريبستان خيام است
با وزن لا حول ولا امشب بايد گذشت از خاك نيشابور

بايد به طاهر گفت بيعت كن با دست چپ اما صداقت كو؟
ديشب خدا هم مهربان‌تر بود با اين اناالحق گفتن منصور

ديگر چه فرقي مي‌كند وقتي اسباب رفتن مي‌شود هموار
بايد به دل‌ها آتشي افروخت با سيب با انجير با انگور

در این همه مسافر حرم نبود جای من؟؟؟؟


بليت ماندن است مانده روي دست‌هاي من
در اين همه مسافر حرم نبود جاي من؟

 رفيق عازم سفر، فقط «سلام» را ببر
سفارش مريض حضرت امام را ببر

«سلام نسخه» را ببر ببين دوا نمي‌دهد؟
از او بپرس اين مرض را شفا نمي‌دهد؟

چقدر تا تو با قطارها سفر كند دلش؟
چقدر بگذرند زايرانت از مقابلش؟

چقدر بادهاي دوري‌ات مچاله‌اش كنند
و دوستان به روزهاي خوش حواله‌اش كنند

درست بيست سال شد كه راه طوس بسته است
جوان دل شكسته دل به پايبوس بسته است
 
پدر به كربلا و مكه رفته است چند بار
و من هنوز در هواي مشهد تو بي‌قرار

مرا طلاي گنبد تو بي‌قرار مي‌كند
كسي مرا به دوش ابرها سوار مي‌كند
 
 خيال مي‌كند كه ديدن تو قسمتش شده
همين كسي كه دارد از خودش فرار مي‌كند

كسي كه بيست سال آزگار مشهدي نشد
و هرچه شكوه مي‌كند به روزگار مي‌كند

به بادهاي آشناي شرق بوسه مي‌دهد
به آتش ارادت تو افتخار مي‌كند

به اين اميد ضامن رئوف! تا ببيندت
هي آهوان بچه‌دار را شكار مي‌كند

 هزار تا غروب در مسير ايستاده‌ام
به هر كه آمده به پايبوس نامه داده‌ام

من از كبوتران گنبد تو كمترم مگر
كه بعد سال‌ها نخوانده‌اي مرا به اين سفر؟

قطارهاي عازم شمال شرق مي‌روند
دقيقه‌هاي بي‌تو مثل باد و برق مي‌روند

كسي بليط رفتني به دست من نمي‌دهد
به آرزوي يك جوان خام تن نمي‌دهد

بليت ماندن است مانده روي دست‌هاي من
در اين همه مسافر حرم نبود جاي من؟!

شعر امام رضا-قاسم صرافان


از سوي که مي‌تابد؟ از روي تو يا خورشيد؟
آيينه بگردانم من سوي تو يا خورشيد؟

اين سلسله‌ي زرين با تار که مي‌رقصد،
بر شانه‌ي نيشابور، گيسوي تو يا خورشيد؟

تير مژه‌اي سوزان بر قلب من آتش زد
آه، از چه کماني بود، ابروي تو يا خورشيد؟

خورشيد پرستم من، با روي تو حيرانم
دل پيش که بنشانم، پهلوي تو يا خورشيد؟

يک ذرّه، کبوتر شد؛ گرماي چه دستاني
اين‌گونه طلسمش کرد، جادوي تو يا خورشيد؟

باراني يک بغضم در سايه‌ي دلتنگي
سر روي چه بگذارم، زانوي تو يا خورشيد؟

سيب دل غلتانم، داغ است نمي‌دانم،
مي‌چرخد و مي‌آيد، از جوي تو يا خورشيد؟

در نيمه‌ي خود اما، گم شد و ببين تنها
يک آه به جا ماند از آهوي تو، يا خورشيد !

شرمنده یا امام رضا


شرمنده‌ام كه همت آهو نداشتم
شصت و سه سال راه به اين سو نداشتم

اقرار مي‌كنم كه من – اين هاي و هوي گنگ-
ها داشتم هميشه ولي هو نداشتم

جسمي معطر از نفسي گاه داشتم
روحي به هيچ رايحه خوشبو نداشتم

فانوس بخت گم‌شدگان هميشه‌ام
حتي براي ديدن خود سو نداشتم

وايا به من كه با همه‌ي هم زباني‌ام
در خانواده نيز دعاگو نداشتم

شعرم صراحتي‌ست دل‌آزار، راستش
راهي به اين زمانه‌ي نه تو نداشتم

نيشم هميشه بيشتر از نوش بوده است
باور نمي‌كنيد كه كندو نداشتم؟!

مي‌شد كه بندگي كنم و زندگي كنم
اما من اعتقاد به تابو نداشتم

آقا شما كه از همه‌كس باخبرتريد
من جز سري نهاده به زانو نداشتم

خوانده و يا نخوانده به پابوس آمدم؟
ديگر سوال ديگري از او نداشتم

ای راهب کلیسا


ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس
خاموش کن صدا را، نقاره می‌زند طوس

آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان
جانی دوباره بردار با ما بیا به پابوس

آن‌جا که خادمینش از روی زايرینش
گرد سفر بگیرند با بال ناز طاووس

خورشید آسمان‌ها در پیش گنبد او
رنگی ندارد آری چیزی شبیه فانوس

رویای ناتمامم ساعات در حرم بود
باقی عمر اما افسوس بود و کابوس

وقتی رسیدی آن‌جا در آن حریم زیبا
زانو بزن به پای بیدار خفته در طوس...


امام رضا

گاه گاهي مي‌شود دلتنگي از حد بگذرد
سيل افكاري كه از ذهنت نبايد، بگذرد

بغض راه گريه را مي‌بندد و درياي اشك-
پافشاري مي‌كند از آخرين سد بگذرد

با خودت در گوشه‌اي از خانه خلوت مي‌كني
تا مگر اين لحظه‌هاي تلخِ ممتد بگذرد

كوچه‌ها دلتنگي‌ات را صد برابر مي‌كنند
گرچه‌ گاهي اتفاقي هم بيفتد، بگذرد

ناگهان در خواب مي‌بيني سواري سبز پوش-
با اناري سرخ در دستش مي‌آيد بگذرد

با تبسم‌هاي معصومانه مي‌گويد بيا-
يك شبي مهمان ما هرچند كه بد بگذرد

چاره‌اي ديگر نمي‌ماند بجز تسليم محض
كيست كه از دعوت اولاد احمد(س) بگذرد

ترس داري پلك‌ها را روي هم بگذاري و
خواب باشي و قطار از شهر مشهد بگذرد

یا امام غریبان


برای سرودنت
به شرقی‌ترین نگاه تو گره می‌خورم
یک آسمان سبز می‌شود
و یک زمین که قرن‌هاست گرم نگاه توست
کلمات، مغرور گفتن از تو می‌شوند
و استعاره‌های دستچین، طلایی طلایی می‌درخشند
رنگ‌های سفید و آبی را ترکیب می‌کنم
و بال و آسمان را هم
دفتر خاطرات ضریحت
پر است از سوال و جواب‌های بی‌شمار
و من این همه را در کدامین توسل اندازه بگیرم
و من این همه را در راز کدامین گره محکم کنم
و من این همه را در کدامین استعاذه بگریم
برای سرودنت اما
رضایت تو کافی‌ست ...


شعر امام رضا


اين عشق مثل باد صبا منتشر شده‌ست
اين آفتاب در همه‌جا منتشر شده‌ست

مثل كبوتران حرم، سايه‌ي شما
در بيت، بيت دفتر ما منتشر شده‌ست
 
اين آفتاب شعله‌زده، سمت آسمان
اين آفتاب تا به كجا منتشر شده‌ست

آيينه‌هاي اين حرم از عشق ما پر است
اين آفتاب در همه‌جا منتشر شده‌ست

در اين حرم براي هميشه دعاي ما
در انعكاس آينه‌ها منتشر شده‌ست

حالا هزار اشك، هزاران دعا و بغض
دور ضريح پاك شما منتشر شده‌ست