بدون شرح...
يا رضيع الحسين يا باب الحوائج
از شيرخواره اي به همه شيرخوارگان
آغوش ِ گرم مادرتان نوش ِ جانتان
يا رضيع الحسين يا باب الحوائج
از شيرخواره اي به همه شيرخوارگان
آغوش ِ گرم مادرتان نوش ِ جانتان
پس حضرت بر در خيمه آمد و به جناب زينب سلام الله عليه فرمود كودك صغيرم را به من سپاريد تا او را وداع كنم، پس آن كودك معصوم را گرفت و صورت به نزد او برد تا او را ببوسد كه حرمله بن كامل اسدی لعين تيری انداخت و بر گلوی آن طفل رسيد و او را شهيد كرد. و باين مصيبت اشاره كرده شاعر در اين شعر:
|
فَقَبَّلَ مِنْهُ قَبْلهُ السَّهْمُ مَنْحَراً |
وَ مُنْعَطِفِ اَهْوي لِتَقْبيلِ طِفْلِهِ |
پس آن كودك را به خواهر داد، زينب سلام الله عليه او را گرفت و حضرت امام حسين عليه السلام كفهاي خود را زير خون گرفت همينكه پر شد به جانب آسمان افكند و فرمود سهل است بر من هر مصيبتي كه بر من نازل شود زيرا كه خدا نگران است.
سبط ابن جوزي در تذكره از هشام بن محمد كلبي نقل كرده كه چون حضرت امام حسين عليه السلام ديد كه لشكر در كشتن او اصرار دارند قرآن مجيد را برداشت و آنرا از هم گشود و بر سر گذاشت و در ميان لشكر ندا كرد:
بَيْني وَ بَيْنَكُمْ كِتابُ الله وَجَدّدي مُحَمّّدٌ رَسُولُ اللهِ صَلّي الله عَلَيْه و الِهِ.
اي قوم براي چه خون مرا حلال ميدانيد آيا من پسر دختر پيغمبر شما نيستم؟ آيا به شما نرسيد قول جدم در حق من و برادرم حسن عليه السلام.
هذانِ سَيّدِا شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّهِ.
در اين هنگام كه با آن قوم احتجاج مينمود ناگاه نظرش افتاد به طفلي از اولاد خود كه از شدت تشنگي ميگريست حضرت آن كودك را بر دست گرفت و فرمود:
يا قَوْمُ اِنْ لَمْ تَرْحَمُوني فَارْحَمُوا هذا الطّفْلَ.
اي لشكر اگر بر من رحم نميكنيد پس بر اين طفل رحم كنيد، پس مردي از ايشان تيري به جانب آن طفل افكند و او را مذبوح نمود. امام حسين عليه السلام شروع كرد به گريستن و گفت اي خدا حكم كن بين ما و بين قومي كه خواندند ما را كه ياري كنند بر ما پس كشتند ما را، پس ندائي از هوا آمد كه بگذار او را يا حسين كه از براي او مرضع يعني دايهايست در بهشت.
در كتاب احتجاج مسطور است كه حضرت از اسب فرود آمد و با نيام شمشير گودي در زمين كند و آن كودك را به خون خويش آلوده كرد پس او را دفن نمود.
طبري از حضرت ابوجعفر باقر عليه السلام روايت كرده كه تيري آمد رسيد بر گلوي پسري از آن حضرت كه در كنار او بود پس آن حضرت مسح ميكرد خون را بر او و ميگفت: اَلَلّهَمَّ احْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْم دَعَوْنا لِيَنْصُرُونا فَقَتَلُونا.
يا رضيع الحسين يا باب الحوائج
قَسَمَت ميدهم به جانِ رباب
علي اصغر بگير دست مرا...
تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد
هیچ کس حدس نمی زد که چنین سر برسد
پدرش چیز زیادی که نمی خواست ، فرات
یک دو قطره ضرری داشت به اصغر برسد ؟
با دو انگشت هم این حنجره میشد پاره
چه نیازی به سه شعبه است که تا پر برسد
خوب شد عرش همه نور گلو را برداشت
حیف خون نیست بر این خاک ستمگر برسد ؟
خون حیدر به رگش ، در تب و تاب است ولی
بگذارید به سن علی اکبر برسد
دفن شد تا بدنش نعل نبیند اما
دست یک نیزه برآن حلق مطهر برسد
شعله ور میشود این داغ دوباره وقتی
شیر در سینه بی کودک مادر برسد
زیر خورشید نشسته ، به خودش میگوید
تیر نگذاشت که آن جمله به آخر برسد
با آسمان قسمت بکن بال وپرت را
بردار از روی زمین چشم ترت را
این تکه های گمشده راز رشیدی ست
یعنی تصور کن علی اکبرت را
شیون مکن لیلای مجنون،این بیابان
باید بنوشد خون پاک همسرت را
گهواره را آرام تر از خود رها کن
تا نشکند بغضی گلوی اصغرت را
آتش توان سوختن اینجا ندارد
باید بریزی بر تنش خاکسترت را
با ناله های العطش برخیز لیلا
باید ببندی کوله بار آخرت را
فردا که سهم عاشقان را داد زهرا
بالا بیاور از میان خون سرت را
ای اهل
کوفه رحمی این طفل جان ندارد
خواهد که آب گوید اما زبان ندارد
دیشب به گاهواره تا صبح دست وپا زد
امروز روی دستم دیگر توان ندارد
هنگام گریه کوشد تا اشک خود نوشد
اشکی که تر کند لب دور دهان ندارد
رخ مثل برگ پاییز لب چو دو چوبه خشک
این غنچه بهاری غیر از خزان ندارد
ای حرمله مکش تیر یکسو فکن کمان را
یک برگ گل که تاب تیرو کمان ندارد
شمشیر اوست آهش،فریاد او تلظی
جانش به لب رسیده تاب بیان ندارد
رحمی اگر که دارید یک قطره آب آرید
بر کودکی که در تن جز نیمه جان ندارد
با من اگر بجنگید تا کشتنم بجنگید
این شیره خواره بر کف تیغ و ستان ندارد
مادر نشسته تنها در خیمه بین زنها
جز اشک خجلت خود آب روان ندارد
تا با خدنگ دشمن روحش زند پر از تن
جز شانه امامش دیگر مکان ندارد
غلامرضا سازگارا
قنداقه اش را بست، حالا اصغر آماده است
سرباز آخر را خودش میدان فرستاده است
از موج آغوش پدر تا اوج خواهد رفت
از نسل ماهی های دریاهای آزاد است
نه ضربت شمشیر می خواهد نه نعل اسب
شش ماهه خیلی اربا اربا کردن اش ساده است
تیر سه شعبه کار خنجر می کند اینجا
سر، با همین یک تیر روی شانه افتاده است
از رنگ سرخ آسمان پیداست اینجا هم
سالار زینب امتحان را خوب پس داده است
زینب که روی نیزه هفتاد و دو سر دیده است
در کودکی تشییع مفقود الاثر دیده است
اي تير، خطا كن! هدفت قلب رباب است
يا حنجرة سوختة تشنة آب است؟
كوتاه بيا تير سه شعبه، كمي آرام
هوهو نكن اين شاپرك تبزده خواب است
او آب طلب كرده فقط، چيز زيادي است؟
گيرم كه ندادند ولي اين چه جواب است؟
رنگش كه پريده، دو لبش مثل دو چوب است
نه، تير! تونه، چارة كارش فقط آب است
□
اين طفل گناهي كه نكرده كمي انصاف
اينجاست، ببينيد كه حالش چه خراب است
اين مرثيه را ختم كنيد آي جماعت!
يك جرعه نه، يك قطره دهيدش كه ثواب است
برهم نمی کشند ـ شمال و جنوب را ...
دیدند قرمز متمایل به عشق بود ـ
خونین ترش نخواه و ببخش این غروب را
آب فرات در کف خود ته نشین شده است
پس خوب شد که لب نزدی این رسوب را
واجب نبود آمدنت لطف کرده ای
برداشته اند از همه حکم وجوب را
آبی نمانده است که خاموششان کنم
آتش زدی لبان خودت این دو چوب را
ين اشکهای سر زده خواهي نخواهي است
يعني تمام شعرم اسير دو راهي است
این واژه های تب زده غرق تلاطم اند
در های و هوی تشنگی و العطش گم اند
باید ز هرم آه دلی شعله ور کنیم
با چلچراغ اشک شبی را سحر کنیم
باید دخیل دل به پر جبرئیل بست
آری به قلب معرکه باید سفر کنیم
پس از کدام حادثه باید شروع کرد
پس از کدام واقعه صرف نظر کنیم
ميدان پر از صداي کف و طبل و هلهله است
خيمه اسیر شیون و آشوب و ولوله است
آرام دیدهي تری از دست می رود
صبر و قرار مادری از دست می رود
بیتاب می شود ز تلظی اصغرش
با دیدن کبودی لب های پرپرش
در مشک های تشنه نَمی هم نمانده است
آبی به غیر اشک دمادم نمانده است
این اشکهای سر زده خواهی نخواهی است
بانوی دل شکسته اسیر دو راهی است
ماتم گرفته کودکش آخر چه میشود
لبهای خشک سورهي کوثر چه میشود
یک جرعه آب گرچه دگر در خیام نیست
او را توان خواهش آب از امام نیست
با دست عمه هر گرهی باز می شود
قلب علی هوائیِ پرواز می شود
تا عرش دست های پدر پر کشیده تا ...
تا قلّهي های عشق و شهادت رسیده تا ـ
ـ محشر به پا کند همه جا با صدای خود
این بار با صدای رجز گریه های خود
اما سپاه کوفه جوابش شنيدني است
تصوير آب دادن اين غنچه ديدني است
چشمان تير محو سيپيدي حنجرش
رحمی کند خدا به دل خون مادرش
ای وای التهاب سه شعبه چه می کند؟
با اين گلو شتاب سه شعبه چه مي کند؟
تيري که روي دست پدر کرد پرپرش
حالا دخيل بسته به رگهاي حنجرش
اين اشکهای سر زده خواهي نخواهي است
حالا امام خسته اسير دو راهي است
اين گونه عاقبت پسر از دست مي رود
بيرون کشد سه شعبه سر از دست مي رود
«يک گام رو به پيش و يکي رو به پس رود
حالا مردد است به سوي چه کس رود»
دیده میان قلب حرم اضطراب را
ديده کنار خيمه غروب رباب را
ديدند پشت خيمه پدر قبر ميکند
قبري براي اين دل بي صبر ميکند
اما چگونه خاک بريزد بر این گلو
بر چشمهاي بي رمق و نيمه باز او
بهتر که پشت خيمه اي آرام خفته است
بهتر که راز جسم نحيفش نهفته است
بر ساحت تنش که جسارت نمي شود
اعضاش عصر واقعه غارت نمي شود
ديگر به شام شوم تماشا نميرود
ديگر سرش به نيزهي اعدا نميرود
تا شام و کوفه همسفر آفتاب نيست
بر نيزه ها مقابل چشم رباب نيست
اين اشکهای سر زده خواهي نخواهي است
شاعر هنوز هم به سر اين دو راهي است
گفتند که نيامده دشمن به سوي او
سر نيزه اي نبوده پی جستجوي او
اما چه کرد کینهي این قوم با تنش
شد سینهي شکستهي ارباب مدفنش *
تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد
هیچ کس حدس نمی زد که چنین سر برسد
پدرش چیز زیادی که نمی خواست ، فرات
یک دو قطره ضرری داشت به اصغر برسد ؟
با دو انگشت هم این حنجره میشد پاره
چه نیازی به سه شعبه است که تا پر برسد
خوب شد عرش همه نور گلو را برداشت
حیف خون نیست بر این خاک ستمگر برسد ؟
خون حیدر به رگش ، در تب و تاب است ولی
بگذارید به سن علی اکبر برسد
دفن شد تا بدنش نعل نبیند اما
دست یک نیزه برآن حلق مطهر برسد
شعله ور میشود این داغ دوباره وقتی
شیر در سینه بی کودک مادر برسد
زیر خورشید نشسته ، به خودش میگوید
تیر نگذاشت که آن جمله به آخر برسد