آقا بیا بیا


اي باني عزاي محرم بيا بيا

اي صاحب ولاي محرم بيا بيا

سالار دل بيا كه همه طالب توييم

اين مرتبه  براي محرم بيا بيا

بنگر به استغاثه ي سينه زنان عشق

بشنو شها  صداي محرم بيا بيا

اشك مرا ببين كه امان نمي دهد

اي سوز گريه هاي محرم بيا بيا

هر جا كه ميروم اثري از عبور توست

اي يار آشناي محرم بيا بيا

در روضه ها به  عشق حضور  تو دلخوشيم

ما مانده ايم پاي محرم بيا

ما اقتدا  به آن دل خون تو كرده ايم

برگرد مقتداي محرم بيا بيا

 

بي تو كسي به درك محرم نمي رسد

اي گريه ات بقاي محرم بيا بيا

با اين دل شكسته و ديوانه ام بساز

اي يار باوفاي محرم بيا  بيا

يا يك سحر ببر تو به كرببلا مرا

يا مي شوم فداي محرم بيا بيا

آقا ظهور کن


اللهُمََّ صَلِّ عَلی فاطِمَةَ وَ اَبیها وَ بَعلِها وَ بَنیها وسِّرِ

المُستَودعِ فیها بعَددِ ما اَحاطَ بِهِ عِلمُک

 

###  سرمایه محبت زهراست دین من

من دین خویش را به دو دنیا نمیدهم

گرمهر و ماه را به دو دستم دهد قضا

یک ذره از محبت زهرا نمیدهم ###

 

آقاترین!مراغرق نور کن!

مرا قرین منت و لطف حضور کن!

وقتی گناه کنج دلم سبز می شود

آقا شما شکایت این ناصبور کن!

می ترسم از شبی که به دجال رو کنیم

آقا تو را قسم به شهیدان ظهور کن!

یا صاحب الزمان العجل...

این جمعه هم گذشت تو اما نیامدی

داروی زخم سینه ی زهرا نیامدی











دعای امام زمان، برای برآورده شدن حاجت‌ها


دعای امام زمان، برای برآورده شدن حاجت‌ها

سيّد علی خان در كتاب شريف الكلم الطيّب می‌گويد: اين دعای ارزشمندی است از امام زمان(ع) برای كسی كه چيزی ازاو ضايع گشته يا حاجتی دارد؛ بنابراين شخصی كه خواسته يا مشكل مهمّی دارد، بايد اين دعا را بسيار بخواند:




                                          بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحيم


أنْتَ اللهُ الَّذي لٰا إلٰهَ إلّا أنْتَ ، مُبْـدِئُ الْخَلْقِ وَمُعيدُهُمْ وَأنْتَ اللهُ الَّذي لٰا إلٰهَ إلّا أنْتَ ،

مُدَبِّـرُ الْاُمُورِ، وَ بٰاعِثُ مَنْ فِي الْقُبُورِ، وَ أنْتَ اللهُ الَّذي لٰا إلٰهَ إلّا أنْتَ الْقٰابِضُ الْبٰاسِطُ،

وَ أنْتَ الله الَّذي لٰا إلٰهَ إلّا أنْتَ، وٰارِثُ الْأرْضِ وَمَنْ عَلَيْهٰا. أسْئَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذي إذٰا دُعيتَ بِهِ أجَبْتَ،

 وَ إذٰا سُئِلْتَ بِهِ أعْطَيْتَ وَ أسْئَلُكَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ أهْلِ بَيْتِهِ، وَ بِحَقِّهِمُ الَّذي أوْجَبْتَهُ عَليٰ نَفْسِكَ أنْ تُصَلِّيَ عَليٰ مُحَمَّدٍ وَ ٰالِ مُحَمَّدٍ،

 وَ أنْ‌ تَقْضِيَ لي حٰاجَتي، السّاعَةَ السّاعَةَ، يٰا سَيِّدٰاهُ، يٰا مَوْلٰاهُ، يٰا غِيٰاثٰاهُ،

 أسْئَلُكَ بِكُلِّ اسْمٍ سَمَّيْتَهُ بِهِ نَفْسَكَ، وَاسْتَأْثَرْتَ بِهِ في عِلْمِ الْغَيْبِ عِنْدَكَ أنْ تُصَلِّيَ عَليٰ مُحَمَّدٍ وَ ٰالِ مُحَمَّدٍ،

وَ أنْ تُعَجِّلَ خَلٰاصَنٰا مِنْ هٰذِهِ الشِّدَّةِ، يٰا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَالْأبْصٰار، يٰا سَميعَ الدُّعٰآءِ،‌إنَّكَ عَليٰ كُلِّ شَيْءٍ قَديرٌ،

 بِرَحْمَتِكَ يٰا أرْحَمَ الرّاحِمين؛



  به نام خداوند بخشنده مهربان

تو آن خدايی هستی كه جز تو معبودی نيست، آغازگر و بازگرداننده آفريدگان هستی و تويی آن خدايی كه جز تو معبودی نيست، تدبير كننده كارها هستی و هر كه را در قبرهاست، برمی‌انگيزی ،تو همان خدای يكتايی هستی كه جز تو معبودی نيست، تنگ گيرنده و گستراننده هستی و تو آن، خدايی هستی كه جز تو معبودی نيست و وارث زمين و ساكنان آن هستی. از تو درخواست می‌كنم به واسطه نامت كه هرگاه بدان خوانده شدی، پاسخ دادی و هرگاه بدان وسيله از تو درخواست شده، عطا كردی و به حقّ محمّد و اهل بيت او و به واسطه حقّی كه برای ايشان بر خود واجب ساخته‌ای. از تو درخواست می‌كنم تا بر محمّد و آل محمّد درود بفرستی و حاجتم را برآورده سازی، همين ساعت، همين ساعت ای آقای من، ای مولای من، ای فريادرس من، از تو می‌خواهم به واسطه تمامی نام‌هايی كه خويشتن را بدان ناميده‌ای و آن را در دانش پنهانيت نزد خود نگه داشته‌ای، كه بر محمّد و آل محمّد درود بفرستی و در رهايی ما از اين گرفتاری و سختی شتاب كنی. ای دگرگون‌كننده دل‌ها و چشم‌ها، ای شنوای دعا؛ به راستی كه تو بر هر چيزی توانا هستی، به واسطه رحمتت ای مهربان‌ترين مهربانان.


التماس دعا
نوکرالحسین

آقا سلام.....


آقا سلام عرض ادب عرض احترام

بنده در آستان شما عبدم و غلام

توضیح بیشتر ندهم وقتتان طلاست

من از شما روی شما خواهم و تمام

شاید....


خبر آمد خبری در راه است 

                                  سرخوش آن دل كه از آن آگاه است 


شاید این جمعه بیاید، شاید 

                                     پرده از چهره گشاید، شاید


دست افشان، پای كوبان می‎روم  

                                      بر در سلطان خوبان می‎روم 




جمعه های انتظار میگذردولی...

یکی از تجار مومن و متدین تهران شبی در عالم خواب وجود مقدس خاتم انبیا (ص)را زیارت میکند که آن حضرت به او فرمودند:اگر میخواهی مورد لطف من واقع شوی و امسال حجت قبول شود پسری از فرزندان من به این نام و مشخصات که در فلان روستای قوچان زندگی میکند را با خود به حج ببر.
پس از ان که سه شب متوالی همین خواب را تکرار میشود مرد تاجر به تحقیق میپردازد و معلوم میشود که روستایی به نام (چکنه)در اطراف قوچان وجود دارد و پیامبر در عالم رویا دقیقا به همین نام اشاره کرده بودند.این بازاری متدین بار سفر میبنده و عازم مشهد بعد قوچان و بدنبال روستا میگردد و پس از جستجوی فراوان روستا را پیدا میکند و از اهالی روستا سراغ فردی را میگیرد که در عالم خواب به او گفته بودند.اهل روستا میگویند:آری شخصی با این مشخصات در روستای ما زندگی میکند ولی چون او چوپان است الان گله را به صحرا برده و حوالی غروب می آید.
نزدیک غروب جوانی ساده و روستایی که آفتاب بیابان صورتش را سوزانده بود با گله وارد روستا شد به محض اینکه تاجر او را دید یقین پیدا کرد که خوابش رویای صادقه است زیرا تمام نشانی هایی که در خوا ب به او گفته شده بود صحت داشت. مرد مومن بعد از احوالپرسی مدارک پسر را خواست تا مقدمات حج را فراهم کنه و سید پاسخ داد که:من آهی در بساط ندارم و...
مرد تاجر جریان خواب را برای سید بازگو کرد و آن را راضی کرد تا به حج مشرف شود.اما این پایان ماجرا نبود،
وقتی سید محرم شده به مکه وارد میشود جماعتی به سراغش می آیند و او را به همراه خود میبرند . تا سه روز از سید خبری نبود بعدا کاشف به عمل می آید که سید سه روز نزد محضر ولی عصر صلوات الله علیه بوده و اعمال حج را همراه آن بزرگوار انجام داده است.البته هر گاه راجع به آن سه روز از سید سوالی کردن مهر سکوت بر لب زد و بیان میکرد که اجازه حرف زدن ندارم.فقط یک جمله از کلمات ولی عصر ارواحنا فدا را ظاهرا اجازه داشت که بیان کند:

برای مصائب عمه ام زینب (س) زیاد گریه کنید و برای فرج و ظهور من بسیار دعا کنید.

روزی.....


روزی بر صفحه تقویمها خواهند نوشت


تعطیل

 

روز ظهور قائم آل محمد



شعر امام زمان


 امروز آقا، بي تو جور ديگري بود
 حتي نگاه ياسها، نيلوفري بود
 
 خورشيد مثل پنج شنبه پا نمي شد
 انگار بين رختخوابش بستري بود
 
 برشانه هاي شمع ها در اول صبح
 تابوت يک پروانه ي خاکستري بود
 
 وضعيت آب و هوا مثل هميشه
 مثل هواي جمعه ي پشت سري بود
 
 چشم زمين جاهليت خيز دنيا
 دنبال خطّ کوفي پيغمبري بود
 
 اينکه غروب است و کمي بارانيم، نه
 از اولش همه روز گريه آوري بود
 
 در چشمايم ، التماس آخرينم
 ما را به سمت "چشمهايت مي بري" بود 

ما منتظریم


ما منتظريم از سفر، برگردي
يکروز شبيه رهگذر برگردي


با کاسه ي آب و مجمري از اسپند
ما آمده ايم پشت در، برگردي


وقتي سر شب که رفتنت را ديديم
گفتيم نمي شود سحر، برگردي؟؟


ما منتظر تو ايم آقا، نکند
يک جمعه غروب بي خبر برگردي


من گوشه نشين کوچه ي برگشتــم
اي کاش که از همين گذر برگردي


پرواز نمي کنيم از اينجا، بايد
در فصل نبود بال و پر برگردي


وقتش نرسيده است اي مرد ظهور
با سيصدوسيزده نفر، برگردي؟

پسر فاطمه


بازهم - صحبت فرداست قرارِ ما ها
بازهم - خیر ندیدیم از این فردا ها

چقدر پای همین وعده ی تو پیرشدند
جگر "مادر ها " موی سر "بابا ها "

سیزده قرنِ گذشته همه اش فردا بود
پس چه شد آمدنِ آن نفر ِ فردا ها

سیزده قرن، نفسهایِ زمین پرشده از ...
"پسر فاطمه"ها  ای "پسر زهرا "ها

سیزده قرن، تو آنجایی و ما اینجائیم
چه کنم راه به آنجا ببرند اینجاها

خُب بگوئید بمیرید اگر قسمت نیست
دیدن یک نفر از ... یک نفر از آقاها

باز کُرسی زمستانی ما گرم نشد
بازهم سرد گذشتند ، شب یلداها

آقا ظهور کن


يا اين دل شكستة ما را صبور كن
يا لا أقل به خاطر زينب ظهور كن

ديگر بتاب از افق مكه ، ماه من!
اين جاده هاي شب زده را غرق نور كن

با ذوالفقار حضرت مولا ، بيا و بعد
دلهاي شيعه را پرِ حسّ غرور كن

با كوله بار غربت و اندوه خود بيا
از كوچه هاي سينه زني مان عبور كن

امشب بيا كه روضه بخواني برايمان
امشب بساط گريه مان را تو جور كن

يا چند صفحه مقتل كرب و بلا بخوان
يا خاطرات عمه تان را مرور كن

هم از وفاي ساقي لب تشنگان بگو
هم يادي از مصيبتِ سرخ تنور كن

شعر امام زمان


 

پائیز شدفصل بهاری که به من دادند
طی شد تمام روزگاری که به من دادند

خورشید پیشم هست اما من نمی بینم
نفرین به این چشمان تاری که به من دادند

یعقوب نابینای راه یوسفم کرده
این گریه ی بی اختیاری که به من دادند

از بس نیامد که زمان رفتنم آمد
اینگونه سرشد انتظاری که به من دادند

پایان کار "من" به وصل "او" نینجامید
آخر چه شد قول و قراری که به من دادند

ای جاده ها! ای جمعه ها! ای مردم دنیا
کو وعده آن تکسواری که به من دادند

من آرزوی دیدنش را می برم _ شاید ...
... گاهی بیاید تا مزاری که به من دادند

 

[] [] []

 

حالا زمستان است و من درگور خوابیدم
خورشید من! این خانه تاریک ِ به من دادند

 

شعر امام زمان


در اضطراب چه شب‌ها که صبح شان گم شد
چـه روزهـا کــــه گـرفـتـــــار روز هـفــــتـم شد

چه قدر هفته پر از شنبه شد، به جمعه رسید
و جـمـعــــه روز تـفــــرّج بـــــرای مـــــردم شـد! 

چه قــدر شنبـه و یـک شنبـه و دوشنـبه رسید
ولی همـیشه و هـر هـفـتـه جـمـعـه ‌هـا گم شد 

چه هفته‌ها که رسید و چه هفته‌ها که گذشت
شمـارشی کــه خلاصـه بـه چـنـد و چـنـدم شد 

و هـفـتـه‌ای که فـقـط ریـشه در گذشتن داشت
بـرای شعـله کـشیـدن بـه خـویـش هـیـزم شد

نـه شنـبـه و نـه بـه جـمـعـه، نـه هیـچ روز دگر
در انتــظار تـو قـلـبـی پـــر از تـلاطـــــم شد !؟ 

کـــدام جــمـعـه‌ مـــوعـــود می‌زنـی لـبـخـنـد
بـه این جـهـان کـه پـر از قـحطی تبسم شد؟

بــرای آمــدنـت جـــمــعــه‌ای مـعـــیــن کـــن
کـه هـفتـه‌ها همـه‌شـان خـالی از تـرنـم شد

شعر امام زمان


عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد

صبح بی‌تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد 
بی‌‌تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد 
بی‌تو می‌گویند تعطیل است کار عشقبازی 
عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد 
جغد بر ویرانه می‌خواند به انکار تو اما 
خاک این ویرانه‌ها بویی از آن گنجینه دارد 
خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد 
عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد 
روی آنم نیست تا در آرزو دستی برآرم 
ای خوش آن دستی که رنگ آبرو از پینه دارد 
در هوای عاشقان پر می‌کشد با بیقراری 
آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد 
ناگهان قفل بزرگ تیرگی را می‌گشاید 
آنکه در دستش کلید شهر پر آیینه دارد

شعر آیت الله وحید -امام زمان

تویی پشت و پناه اهل عالم                           تویی تاج سر اولاد آدم

تویی چشم و چراغ آفرینش                           به تو خرم بهار دین و دانش

تو معصوم از هوی و از خطایی                         امین الله در ارض و سمایی

تویی گنجینه اسرار توحید                              تویی بالاتر از تعریف و تمجید

تو سرّ مستسرّ کبریایی                               تو فیض مستمرّ بر من و مایی

منیر الحق مجلّی الظّلمتی تو                         لسان الصّدق و علم و حکمتی تو

تو خیر من تقمّص و ارتدایی                            ضیاء و نور أبصار الورایی

چو نور الله لا یطفی تو هستی                        شدی خورشید عالمتاب هستی

ادامه نوشته

شعر امام زمان


دیدن روی شما کاش میسّر می شد

شام هجران شما کاش که آخر می شد

 

بین ما فاصله ها فاصله انداخته اند

کاش این فاصله با آمدنت سر می شد

 

شهر ما بوی خدا داشت ، دوباره ای کاش

با ظهورت نفس شهر معطّر می شد

 

پاک می شد دل تاریک به لطفت ای کاش

مالک خانهء دل ساقی کوثر می شد

 

طاقتم طاق شد از دوری دلگیر شما

جمعهء آمدنت کاش مقدّر می شد

 

صبح و شب اهل دلی زمزمه می کرد ای کاش

پسری منتقم سینهء مادر می شد

 

کاش می شد حرم از دست تو سیراب شود

دست تو یاور عبّاس دلاور می شد

شعر امام زمان


مثل هر بار برای تو نوشتم:

دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟
و ای کاش که این جمعه بیایی!
دل من تاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟
تو کجایی؟ تو کجایی...
و تو انگار به قلبم بنویسی:
که چرا هیچ نگویند
مگر این منجی دلسوز ، طرفدار ندارد ، که غریب است؟
و عجیب است
که پس از قرن و هزاره
هنوزم که هنوز است
دو چشمش به راه است
و مگر سیصد و اندی نفر از شیفتگانش ، زیاد است
که گویند
به اندازه یک « بدر » علمدار ندارد!
و گویند چرا این همه مشتاق ، ولی او سپهش یار ندارد!

 
=-=-=
جواب امام زمان:
تو خودت!
مدعی دوستی و مهر شدیدی که به هر شعر جدیدی،
ز هجران و غمم ناله سرایی ، تو کجایی؟
تو که یک عمر سرودی «تو کجایی؟» تو کجایی؟
باز گویی که مگر کاستی ای بُد ز امامت ، ز هدایت ، ز محبت ،
ز غمخوارگی و مهر و عطوفت
تو پنداشته ای هیچ کسی دل نگران تو نبوده؟
چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده؟
چه کسی در پی هر غصه ی تو اشک چکانده؟
چه کسی دست تو را در پس هر رنج گرفته؟
چه کسی راه به روی تو گشوده؟
چه خطرها به دعایم ز کنار تو گذر کرد
چه زمان ها که تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر کرد...
و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی...
تو کجایی!؟ و ای کاش بیایی!
هر زمان خواهش دل با نظر یار یکی بود، تو بودی...
هر زمان بود تفاوت ، تو رفتی ، تو نماندی.
خواهش نفس شده یار و خدایت ،
و همین است که تاثیر نبخشند به دعایت ،
و به آفاق نبردند صدایت
و غریب است امامت
من که هستم ،
تو کجایی؟
تو خودت کاش بیایی
به خودت کاش بیایی...!
 
=-=-=-=-=
 
اللهم عجل لولیک الفرج
و جعلنا من خیر انصاره و اعوانه و شیعته
و المستشهدین بین یدیه



برگرفته از وبلاگ هیئت انصار المهدی