شعر گودال-علی اکبر لطیفیان


ای شاه بی لشکر بگو پس لشکرت کو؟

گر تو سلیمانی بگو انگشترت کو ؟

ظرف دو ساعت این همه نیزه شکسته؟

بوی تو می آید بگو پس پیکرت کو ؟

با ناله های فاطمه اینجا دویدم

گر تو حسین مادری پس مادرت کو؟

یک جای بوسه در تنت باقی نمانده

خاک دو عالم بر سرم موی سرت کو ؟

آقای من پیراهنت کو ؟ خاتمت کو ؟

سیمرغ قاف عاشقی بال و پرت کو ؟

گیرم سرت را از قفا آقا بریدند

آن بوسه ای که داده ام بر حنجرت کو ؟

از تو توقع دارم ای تندیس غیرت

برخیزی از زینب بپرسی معجرت کو ؟

این دشت دشت چشمهای خیره سر شد

آقا کمک من خواهرت را دخترت کو

شعر گودال-فیاض هوشیار


((شنيده ميشود از آسمان صدايي كه

كشيده شعر مرا باز هم به جايي كه))

غزل در آن پي مضمون نو نمي آيد

درست مثل همين بيت آشنايي كه

"نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت"

نه سيد الشهدا تاب زخم هايي كه

گرفته پيكر او را هماره در بر خويش

مثال شاهد آن خفته در ندايي كه

نوشته اند كسي روي تل ندا سر داد

كه يا رسول ببين جسم بالعرايي كه

مقطع است و مرمل، قتيل العريان است

نمانده بر تن او آن ردا، ردايي كه

به دست هاي پر از پينه دوخت مادر من

و از تنش به در آورد بي حيايي كه

براي غارت اموال ما طمع ميكرد

براي معجر و خلخال و آن طلايي كه..

پدر خریدز مکه برای سوغاتی

و برد دست جسارت به گوش هایی که

به زیر مقنعه ها در حجاب مخفی بود

ز چشم بد نظر آفتاب مخفی بود

درون خيمه دويدم درون آتش و دود

كسي رسيد و ز گوشم دو گوشواره ربود

به تازیانه رسید و کمی تعلل کرد

سه ساله دخترک گریه ات کمی هُل کرد

به كنج خيمه ي آتش گرفته، برد پناه

گرفت شعله ي آتش به دامنش، اي آه…

دوید و رفت که با عمه اش گلایه کند

بدان امید که طوبا دوباره سایه کند

ولی رسید و از این غم غمش فزون تر شد

دلش ز پیکر در قتلگاه خون تر شد

گرفت عاطفه را زیر بال و پر عمه

نشست گریه کند بر خودش نه! بر عمه

به سیل اشک نگاهش به قتلگاه افتاد

ز هُرمِ گریه ی او هیئتی به راه افتاد

و دست برد به قرآن و استخاره نمود

دمی که رو به سوی جسم پاره پاره نمود

شروع کرد به آغاز مرثیه خوانی

دو جمله گفت ولی با زبان طوفانی

هزار مرتبه شکر خدا تو را سر نیست

که بنگری به سر خواهر تو معجر نیست

شعر گودال-علی اکبر لطیفیان


تير از بس كه خورده بود حسين

بر تنش مثل پيرهن شده بود

 

نيزه هاشان تمام شد كم كم

موقع سنگ ريختن شده بود

 

نفسش بين راه بر ميگشت

موقع دست و پا زدن شده بود

 

بودم اما جلو نمي رفتم

شمر آنقدر بد دهن شده بود

 

تكه اي را ربود هر كس كه

روبه رو با حسين ِمن شده بود

 

هرچه كردند رو به قبله نشد

يعني آنقدر پاره تن شده بود

 

زير انداز خانه هاي دهات

كفن شاه بي كفن شده بود

شعر گودال-علیرضا خاکساری


چیزی نمانده است ، سبکبال تان کنند

چیزی نمانده است،که بد حال تان کنند

چیزی نمانده است ، بیفتی زمین حسین

چیزی نمانده  راهی گودال تان کنند

چیزی نمانده است ، بیایند سوارها

در زیر سم اسب لگدمال تان کنند

چیزی نمانده است ، همین نطفه های حیض

با نعل های مرکب شان چال تان کنند

چیزی نمانده است ، روند جانب خیام

بی حرمتی و.... غارت اموال تان کنند

شعر گودال-سعید خرازی


ایستادم به بلندی بدنم لرزان شد

زیر خروارِ نی و سنگ تنت پنهان شد

بسکه مبهوت جمال احدیّت بودی

که در آوردن پیراهن تو آسان شد

چقَدَر نیزه فرو رفته به جسمت ، گوئی

گودی قتلگهت تنگ تر از زندان شد

نعل تازه به سم اسب زدن فکر که بود؟

که سراپای تو با سطح زمین یکسان شد

آنقَدَر زیور و خلخال ربودند زما

که به بازار طلا نرخ طلا ارزان شد

شعر گودال -وحید قاسمی


 

هر نی فغان نای تو را در می آورد

آوای ربنای تو را در می آورد

 

با اینکه زنده ای! چه حریصانه نیزه دار

دارد لباس های تو را در می آورد

 

پا بر زمین مکش،که کمان دار سنگ دل

می خندد و ادای تو را در می آورد

 

دارد نگاه مات من از متن تیغ ها

تفسیر بوریای تو را در می آورد

 

در حیرتم که سنگ به من می خورد ولی

بالای نی صدای تو را در می آورد

 

زخم لبت هم اشک مرا در می آورد

هم گریه ی خدای تو را در می آورد

 

وقت نماز افسری از خورجین خویش

عمامه و عبای تو را در می آورد

شعر گودال-حسن لطفی


تشنه بود و به خاكها خونش

از رخ و گونه و جبين ميريخت

يكنفر خنده كرد به تشنگي اش

پيش او آب بر زمين ميريخت

**

نيمه جان بود و پشتِ مركبِ خود

بوسه اي سنگ، بر جبينش زد

 نوبت تير ِحرمله شده بود

 آه، از پشت زين زمينش زد

**

فاصله كم شده كمانداري

تيرها را دقيق تر ميزد

يك نفر بر آن تن زخمي

نيزه اش را عميق تر ميزد

**

ناله اي ميرسد به هركس كه

به تنش تيغ ميكشد... نزنيد

مادرش چنگ ميزند به رخش

دخترش جيغ ميكشد... نزنيد

**

نوبت يك حرامزاده شد و

نوك سر نيزه اش به سينه نشست

وزن خود را به نيزه اش انداخت

آنقدر تكيه داد نيزه شكست

**

داس هايي بلند را ميديد

بين دستِ جماعتي خوشحال

از سر ِ شيب پيكري را واي

ميكشيدند تا ته گودال

**

تبر و داس و دشنه و شمشير

با تني خُرد جور مي آيند

تا بدوزند بر زمين ، از راه

نيزه هاي قطور مي آيند

**

شمر دستش پُر است و با پايش

بدنش را به پشت ميچرخاند

نيزه اي را حرامزاده زد و

نيزه را بين مشت ميچرخاند

**

آن وسط چندتا حرامزاده

بدني ريز ريز ميكردند

با لباسي كه از تنش كَندند

تيغشان را تميز ميكردند

شعر گودال-مصطفی متولی


پیش پای خودش به خاک افتاد

همه را با نگاه پس میزد

تکیه بر نیزه غریبی داشت

خسته بود و نفس نفس میزد

**

جگرش پاره پاره بود اما

یک تنه رفت تا دل لشکر

سینه ی خویش را سپر کرد و

سپرش را شکست تیغ سه پر

**

تا زمین خورد ، دوره اش کردند

هرکه با هرچه داشت زخمی زد

جنگ مغلوبه شد همه گفتند:

دیگر از خاک بر نمیخیزد

**

این همه نا نجیب با این مرد

چقدر دشمنی مگر دارند؟

وای بر من چه میکنند اینها

عده ای دستشان تبر دارند

**

یک نفر رفت تا که سر بِبُرد

دیگری رفت تا که سر بِبَرَد

دیگری رفت تا برای امیر

از سری سرزده خبر ببرد

**

سنگ دل ، روی سینه جا خوش کرد

خیره سر بود و خیره شد در چشم

ناگهان چنگ زد محاسن را

و غضب کرد و در نهایت خشم

**

تیغ را بر گلو کشید وکشید

آنقدر تا که کند شد حَربه

چه بگویم چگونه آخر سر

شد جدا با دوازده ضربه

**

وضع حلقوم او که ریخت بهم

داشت نظم جهان بهم میریخت

هم زهم عرش و فرش میپاشید

هم زمین و زمان بهم میریخت

**

خواهرش روی تل زمین خورد و

دَم گودال از زمین برخواست

گفت: دست از محاسنش بکشید

سَرِ این سر برای چه دعواست

**

گرچه با ضربه های پی در پی

بارها روی خاک غلطیده است

تا به امروز لحظه ای این مرد

پشت بر آسمان نخوابیده است

**

سرِ فرصت همه پیاده شدند

صید افتاده بود در دل دام

غارت پیکرش که پایان یافت

آمدند عده ای سواره نظام

**

همه بودند سر خوش و سر مست

ساربان بود از همه خوشتر

منتظر بود تا که شب بشود

فکر انگشت بود و انگشتر...

شعر گودال-مصطفی متولی


 

داشت هرچند گل جان تو پرپر میشد  

از شمیمش همه ی دشت معطر میشد

 

من فقط داشتم از دلهره می لرزیدم   

پیش چشمم که تن پاک تو بی سر میشد

 

کاری از دست کسی بر نمی آمد انگار   

چون که تقدیر دلم داشت مقدّر میشد

 

قول دادی که شفاعت کنی از قاتل خود 

ولی آنروز مگر حرف تو باور میشد

 

به تو هر ضربه که میخورد خدا میداند   

ضربان دل من چند برابر میشد

 

زرهت بیشتر ای کاش تحمل میکرد

لاأقل عمق جراحات تو کمتر میشد

 

آن زمانیکه لب تیغ به حلقومت خورد

حنجرت کاش مطیع دم خنجر میشد

شعر گودال-علی اکبر لطیفیان


 

دارد سر از تن تو جدا ميكند چرا؟

از پشت گردنِ تو جدا ميكند چرا؟

 

چيزي نمانده پس به عقيله نگاه كن

تا آخرين نفس به عقيله نگاه كن

 

تكليف من پس از تو نگفتي چه ميشود

با سر اگر ز نيزه بيفتي چه ميشود

 

بگذار من كتك بخورم تو نفس بگير

تاوان هرچه موي سپيد است پس بگير

 

بگذار من كتك بخورم گريه كن حسين

از تو چگونه دل ببُرم گريه كن حسين

 

بگذار من كتك بخورم تو بلند شو

مثل لبت ترك بخورم تو بلند شو

 

آتش گرفت خيمه به جايي رسيد كار

سجاد ناله كرد عليكُنَّ بالفرار

شعر گودال-محمد رسولی


نزدیکِ عصر بود، برافروخت ماهِ تو

نزدیک عصر، بود حرم بی‌پناهِ تو

 

از سینه‌ات زبانه کشید آتش ِ عطش

آئینه آب میشود از سوز ِ آهِ تو

 

با آخرین سه شعبه به زانو درآمدی

شد نیزه يِ غریبی ِ تو تکیه‌گاهِ تو

 

جان داشتی هنوز، حرم بود در امان

خود لشگری ست این غضبِ در نگاه تو

 

در بین ِ عمق ِ فاجعه افتاد پیکرت

برخاست با نفس نفست «یا اِلهِ» تو

 

پس قبل ِ حنجرت نفست را برید شمر

بر سینه‌ات نشسته و بسته ست راهِ تو

 

طاقت بیار؛ خواهرت از خیمه میرسد

طاقت بیار؛ میرسد از رَه سپاهِ تو

 

از حجم نیزه‌ها و از انبوهِ سنگ‌ها

گودال چیست؟!... کوه شده قتلگاه تو

شعر گودال-علی اکبر لطیفیان


خوردي امروز نيزه فردا نَعل

نيزه هم چاره دارد اما نعل...

 

يك، دو، سه، چهار ... ده تا اسب

روي هم ميشود چهل تا نعل

 

هر كسي از تن ِ تو ميگذرد

شمر با پا و اسبها با نعل

 

پشت و روي تورا يكي كردند

چقدر جلوه دارد اينجا نعل

 

چون لباست به روي چادر من

هر كسي پا گذاشت حتي نعل

 

دهنت را خودت بگو چه شده

تهِ شمشير خورده اي يا نعل؟

 

شعر گودال-علی اکبر لطیفیان


مانند مادرم چقدر ميخورم زمين

تو خورده اي زمين، من اگرميخورم زمين

 

تو بي كسم شدي و منم بي كست شدم

از تل تو را نديدم و دلواپست شدم

 

مانند دختران تو طاقت نداشتم

گفتي نيا به جان تو طاقت نداشتم

 

بي سر نباش و بي سروسامان نكن مرا

حالا كه آمدم تو پشيمان نكن مرا

 

با ديدن تو چنگ به مويم زدم حسين

بالا سر ِ تو كاش نمي آمدم حسين

 

پنجاه سال خواهري ام را چه ميكني؟

احساس هاي مادري ام را چه ميكني؟

 

وقتي كه پيكر تو زمين گير ِ نيزه هاست

زينب تمام زندگي اش زير ِ نيزه هاست

 

خواهر بميرد آه دگر دست و پا نزن

تنگ است جات مادرمان را صدا نزن

شعر گودال-علی اکبر لطیفیان


كمتر بر اين غريب بدون كفن بزن

اين ضربه ی دوازدهم را به من بزن

 

هر آنچه داشت رفت دگر جستجو نكن

اينقدر اين شهيد مرا زير و رو نكن

 

مگر نبود مسلمان كه اينچنين زده اند

بلند مرتبه شاهِ مرا زمين زده اند

 

قبول كن كه شبيه حصير افتادي

قبول كن ته گودال گير افتادي

 

مخواه تا كه سر من به گريه بند شود

بگو چكار كنم از تنت بلند شود

 

بگو چه كار كنم آب را صدا نزني

بگو چه كار كنم تا كه دست و پا نزني

 

بگو چكار كنم از تو دست بردارند

براي پيكر تو يك لباس بگذارند

 

ميان گريه ي من اين سنان چه ميخندد

دهان باز تو را نيزه دار ميبندد

 

آهاي شمر عبا را كسي ربود برو

بيا النگوي من را بگير و زود برو

 

براي غارت پيراهنت بميرم من

چرا لباس ندارد تنت بميرم من

 

قرار نبود بيفتي و من نگاه كنم

و يا كه گريه به كوپال ذوالجناح كنم

شعر گودال-کاظم بهکنی


غم بیش از این چه بر سر عالم بیاورد؟

یکجا چگونه این همه ماتم بیاورد؟

 

ای آه ای برادر من ای حسین من

دشمن به غیر از این چه به روزم بیاورد؟

 

افتاده ای به خاک و به زحمت شود کسی

یک جا برای بوسه فراهم بیاورد

 

دیدم برهنه ای و سپردم که دخترت

- چادر نشد - بگردد و پرچم بیاورد

 

جانا بگو  چگونه پرستاریت کنم؟

چیزی نمانده خواهر تان کم بیاورد

 

حتّی اگر تو زنده بمانی بدون سر

زینب ندارد این همه مرهم بیاورد

شعر گودال-حامد خاکی


رنگ غربت به سر موي سپيدم افتاد

ناله ي فاطمه را تا كه شنيدم افتاد

مثل زنهاي حرم آه كشيدم افتاد

من خودم شاهدِ او بودم و ديدم افتاد

 

سهم خود را به تمام تن او بُرد زمين

واي بر اهل حرم عرش خدا خورد زمين

 

تا كه افتاد به گودال سر و كار تنش

گرگ ها زوزه كشيدند كنار بدنش

همه با نيزه و شمشير جراحت زدنش

چكمه ها بود كه ميخورد به روي دهنش

 

در سراپاي تنش نيزه فرود آمده بود

اصلاً از نيزه حسيني بوجود آمده بود

 

تيزي سنگ به پيشاني آقا نكشد

سر ِپيراهن او كار به دعوا نكشد

چكمه ات بر سر آن گونه بگو پا نكشد

چه كنم پنجه ي تو موي سرش را نكشد

 

با سر نيزه به اين سو و به آن سو نَبَرش

برنگردان بدنش را  ننشين بر كمرش

 

من كه گفتم نرو رفتي سر خود را دادي

پايِ اين سر نفس آخر خود را دادي

هر كه آمد كمي از پيكر خود را دادي

ساربان آمد و انگشتر خود را دادي

 

غارت يكنفر اي واي هزاران نفريد

يادگاريست فقط پيرهنش را نبريد

شعر گودال-داود رحیمی


ته گودال فقط پیکر تو مانده و من

همه رفتند فقط مادر تو مانده و من

سر و انگشتر و انگشت به غارت بردند

پاره های بدن بی سر تو مانده و من

بوسه باید به روی گونه نشیند اما

چاره ای نیست، رگ حنجر تو مانده و من

تو و عباس که رفتید... از آن روز به بعد

زخم های بدن دختر تو مانده و من

باورم نیست که تنها به سفر خواهم رفت

همه ی دلخوشی ام! باور تو مانده و من

دو دم های عاشورایی


شب مشکی پوشان

کل دنیا از طفیلی سر موی حسین

جان به قربان حسین

کار محشر تحت اختیار ابروی حسین

جان به قربان حسین

شب ورودیه

این چه جایی ست چرا بوی اسارت می دهد ؟

خیمه را برپا مکن

گو به عباس این زمین بوی جسارت می دهد

خیمه را برپا مکن

شب حضرت مسلم بن عقیل (ع)

جای گل این شهر با نیزه به دنبال من است

الامان از کوفیان

این سر دارالاماره سهم گودال من است

الامان از کوفیان

شب حضرت رقیه خاتون (س)

از همین ویرانه ، ویران می کنم کاخ یزید

با صدای گریه ام

من به تو قول داده ام تا بشکنم شاخ یزید

با صدای گریه ام

شب طفلان حضرت زینب کبری (س)

اینکه می گویی : ( زنم ) باشد قبول اما حسین

این دو طفلم را بگیر

جان من ، من را مکن شرمنده ی زهرا حسین

این دو طفلم را بگیر

شب حضرت عبدالله بن الحسن (ع)

عمه دستم را رها کن بین جنجال است عمو

شمر روی سینه است

من بمیرم یکه و تنها و بی حال است عمو

شمر روی سینه است

شب حضرت قاسم بن الحسن (ع) 

سینه ات اندازه ی یک دشت پهناور شده 

ای برادر زاده ام 

همتراز شانه ات شانه ی آب آور شده 

ای برادر زاده ام 

  شب باب الحوائج حضرت علی اصغر (ع)

کودکت را بردم و بی سر برش گردانده ام

از تو من شرمنده ام

از سر شرمندگی بین عبا پوشانده ام

از تو من شرمنده ام

شب حضرت علی اکبر (ع)

دیدم از دور که با سنگ و سنان می زدنت

پا مکش روی زمین

من بمیرم که جمعی از زنان می زدنت

پا مکش روی زمین

شب حضرت قمر (ع)

بی تو لشگر از پَرِ پروانه ها پَر می کشد

پاشو ای عباس من

در نبودت از سر آیینه معجر می کشد

پاشو ای عباس من

شب آقا سیدالشهداء (ع)

از چه ای دار و ندارم چاک چاکت کرده اند

ای غریبِ بی کفن

زیر سنگ و نیزه و شمشیر خاکت کرده اند

ای غریبِ بی کفن

محرم پر اشکی رو برای همه آرزو دارم

سیدنا الغریب


 

تا که شاهم وسط معرکه با سر افتاد

همه دیدند جلوی خیمه ها خواهر افتاد

 

لب گودال دو تا چکمه رسید و بعدش

سر و کار گلویت با دم خنجر افتاد

 

با سرِ صبر سَرَت را ز تنت کرد جدا

با سرِ صبر به جان لب حنجر افتاد

 

قاتلت با سرِ تو از روی پیکر پا شد

حنجرت خونی و مالی و چه پرپر افتاد

 

با سَرَت تا که درآمد ز گودالت شمر "لعنت الله"

با قد خم به روی حنجره مادر افتاد

 

سَرِ این بی کفنم را که با خود بردند

تَنِ این بی کفنم را که بی سر افتاد

۷

سیدنا الغریب


خواب دیدم خواب این که مرده ام

خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود

وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم دل گرفت

قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

ادامه نوشته

سیدنا الغریب


دلا بزم حسین بن علی دعوت نمی خواهد

اگر خواهی بیا این آمدن منت نمی خواهد

به هنگام عزاداری ریا را دور کن از خود ،

که اینجا معرفت می خواهد و شهرت نمی خواهد

اگر خواهی که هیئت را کنی بازیچه دستت

حسین از مردمان بی خرد بیعت نمی خواهد

به زور و پول نتوان هیئتی ها را کنی تطمیع

حیا کن شرم کن بزم عزا قدرت نمی خواهد

مگو اشک فلانی حقه بازی هست و نیرنگ است

فضولی تا به کی خاموش باش صحبت نمی خواهد

به کنج خانه خوشزاد است و ذکر یا حسین زیرا

که نوکر نوکر است و مجلس و هیئت نمی خواهد

سیدنا الغریب


چشم ما تا که به زخم بدنت گریان است

اشک ما گوهر رخشان یم عرفان است

به همان آیه که خواندی به سر نیزه قسم

خون پاک تو، حیات دگر قرآن است

دین ز خون بدنت جامۀ گلگون پوشید

گرچه در دامن صحرا بدنت عریان است

حوض کوثر شود از اشک محبان تو پر

ساقی اش دست خدای اَحد منّان است

هرکه را نیست به دل داغ تو، داغش به جگر

هر کجا نیست عزاخانۀ تو زندان است

کفن عاشق تو، پیرهن سینه زنی است

خاک زنجیر زنت، درد مرا درمان است

آب تا روز قیامت جگرش می سوزد

که تو خود خضر حیاتی و لبت عطشان است

اولین روضۀ جانسوز تو را خوانده خدا

اولین گریه کن تو پدر انسان است

حَیَوان بهر تو گریند، خدا می داند

منکر گریه به تو پست تر از حیوان است

چه به دوزخ ببرندش، چه به گلزار بهشت

چشم "میثم" به جراحات تنت گریان است

سیدنا الغریب


بده در راه خدا، من به خدا محتاجم

من به بخشندگی آل عبا محتاجم

از قنوت سحر مادرتان جا ماندم

پسر حضرت زهرا به دعا محتاجم

مهربان كاش زهیری بغلم می كردی

من به آغوش پُر از مِهر شما محتاجم

فطرس نفس مرا گوشه ی چشمی كافی ست

با پر و بال شكسته به شفا محتاجم

شوق پرواز بده روح زمین گیر مرا

به جنون سر ایوان طلا محتاجم

دود این شهر مرا از نفس انداخته است

به هوای حرم كرببلا محتاجم

چه قدر گریه كنم تا نبری از یادم!؟

در سراشیبی قبرم به شما محتاجم

سیدنا الغریب


دور گودال ازدحامی شد

معرکه غرق در حرامی شد

 

تکیه داده به نیزه ای آقا

خاطرش محو خیمه ها می شد

 

لشگر کوفه دوره اش کردند

سنگ و تیرش زدند، تا می شد

 

آنقدر نیزه خورد بر جسمش

نیزه بر روی نیزه جا می شد

 

زخمی و ناتوان به خاک افتاد

داشت روح از تنش جدا می شد

 

تا می آمد دوباره برخیزد

استخوان شکسته تا می شد

 

لشگر آن دم که بر سرش می ریخت

همه آفاق نینوا می شد

 

پیکرش را که پشت و رو کردند

زخمها تازه خوب وا می شد

 

لگد شمر، با غرور و غضب

بر سر و صورتش رها می شد

 

شمر وقتی که روی سینه  نشست

کربلا تازه کربلا می شد

 

سینه سنگین و حنجره پر خون

نفسش سخت و  با صدا می شد

 

از گلو خنجرش نشد ببرد

ولی افسوس، از قفا  می شد

 

کاش می شد که زینبش نرسد

یا که از روی سینه پا می شد

 

کاش زینب به خیمه بر می گشت

عرش مبهوت این عزا می شد

 

آه، ناموس حق در آن غوغا

صید صد چشم بی حیا می شد

 

ناله ی مادرش شنیده که شد

راز گودال  برملا  می شد

 

صبح فردا و نعل تازه و اسب

بدنش مثل بوریا می شد

سیدنا الغریب


تو که یک گوشۀ چشمت غم عالم را بُرد

نم اشکت گنه حضرت آدم را برد

از بهشت تو چه گوییم که از روز ازل

روضه ات را که خدا خواند؛ جهنم را برد

شیشۀ عطر شما در دل آدم که شکست

عطر انفاس بهشتت دل آدم را برد

هر که از کرببلا رفت محرم را باخت

هر که در کرببلا ماند محرم را برد

زمزم کعبه پس از کرببلا شیرین شد

اشک شش ماهۀ تو شوری زمزم را برد

تو که رفتی به خدا چادر خیمه افتاد

و سپس باد جفا معجر مریم را برد

کینه های عرب از بدر و حنین و اُحدت

ساربانی شد و انگشتر خاتم را برد

آه انگشتر تو دست جسارت افتاد

بعد از آن پیرهنت نیز به غارت افتاد


سیدنا الغریب


به زیر سم ستوران چه بیکران شده ای

مگو به من که چرا خواهرم کمان شده ای


ز روی نیزه ی عدوان ببین اسارت من ...

برای بدرقه اما چه ناتوان شده ای


امان ز لحظه ی آخر همان زمان وداع

همان زمان که به ناحق تو بر سنان شده ای


سری نمانده که گویم برادرم چه شدی

تنی نمانده که گویم چرا چنان شده ای


ز بعد آمدنت از کنار شط فرات ...

به یاد اهل حرم ماند که بی امان شده ای


به خون دل بشدم من علم به دوش حرم ...

ز بعد آنی که تارفت به سر زنان شده ای


بمان و اهل حرم را به دست من بسپار

تویی که روی زمین چون خدا نهان شده ای

بدون شرح



آماده ی محرم امام حسین علیه السلام میشویم

باذن الله ..


فقط یک بیت :


شمشیر و نیزه هـای همه تیـز شـد ولی

لعـنت به شـمــر، خنجـر او کُـنــد مانـده است ..

لبیک یا حسین


پرچم شاه به سوی حرم عباس است



مصاحبه ی بسیار زیبا و خواندنی از فخرالذاکرین استاد حاج سید احد خجسته


مصاحبه سایت عقیق: مجالی شده بود تا میزبان شویم ، میزبان ارادتمندی از خیل دلسوختگان حضرت عشق . عصر جمعه ای بود بسی دلگیر . درست هم هوا با این روزها . دعوتی کرده بودیم به وسع ناچیزمان و او مثل همیشه ی ایام ، بی هیچ آلایشی و ریایی و البته با صفای ناب وصف ناپذیرش قابلمان دانست ، تا دقایقی هم صحبت ناگفته های دلش شویم.

آغازگر مابودیم اما پایان بخش، خارج از تصور دنیایی ما

“جای همه شما خالی بود”

در این ایام ، که بهار نوکری نام گرفته است ، شما را نیز دعوت می کنیم به خواندن ماحصل مصاحبه استاد حاج سید احد خجسته، همان ماحصلی که ما نامی بهتر از این برایش نیافتیم: مصاحبه ای با طعم روضه و اشک!

ادامه نوشته

حرم فقط آرزوم شده ارباب


اللهم الرقنا زیارت الحسین

خون خدا سلام


هر شب میانِ هیئت تو فکر می کنم

آقا به صبر و طاقت تو فکر می کنم

ما را شکسته طعنه ی طوفانِ روزگار

دارم به استقامتِ تو فکر می کنم

خون می شود دلِ تو ز اعمالِ شیعیان

بر مِهر بی نهایت تو فکر می کنم

غم های بی کرانِ دلم می رود ز یاد

وقتی به اوج غربتِ تو فکر می کنم

ده قرن می شود که تو خون گریه می کنی

بر قلب پُر جراحتِ تو فکر می کنم

هر سال روضه های تو تکرار می شود!

بر این همه مصیبت تو فکر می کنم

شعر مدح امام حسین-وحید قاسمی


بویِ فراق میدهد این گریه هایِ من

ماتم گرفته شالِ سیاه عزای من

 شرمنده ام که از غم زینب نمرده ام

آقا ببخش درگذر از این خطای من

 با زعفران شهر خراسان نمی شود...

...رنگی دهی امام زمان بر حنای من؟

 از بس که پای طشت طلا گریه کرده ام

چیزی نمانده مثل شما از صدای من

 با نوحه های این دهه ی آخر صفر

شب ها چقدر سینه زدی پا به پای من

 ای خوش حساب مزد مرا زودتر بده

بعد از دو ماه چه شد کربلای من؟!

 سر زنده ام به عشق حسن، خضر ِ گریه ام

این چشم خیس،چشمه ی آب بقای من

 من غُصه ی بهشت خدا را نمیخورم

جایی گرفته حضرت زهرا برای من

برای روضا خوانی ات آقا....لطیفیان


براي روضه خوانیت آقا نه روضه خوان كافيست

نه چشم هاي بهاريِ اين و آن كافيست

نه اشك ما وَ نه اشك تمامي دنيا

نه گريه هاي بلند پيمبران كافيست

ادامه نوشته

شعر-گفت و گو کربلا و مکه


گفت با کرب و بلا کعبه من از تو بهترم

تو بیابانیّ و من بیت خدای اکبرم

کربلا در پاسخش گفتا اگر تو خانه ای

من همه خون خدا می جوشد از بام و درم

ادامه نوشته

گودال


یا حسین (ع)

روضه میخواندم زگودال بلا ... یادش بخیر

از هجوم تیرو تیغ ونیزه ها ... یادش بخیر

روضه میخواندم که شمر بی حیا ... یادش بخیر

گیسویت را میکشید و از قفا ... یادش بخیر

روضه میخواندم به روی نی سرت را برده اند

پیرهن ، عمامه و انگشترت را برده اند

یا کاشف الکرب


مرا هوای حسینیه بی امان کرده

که چند سال مرا بیشتر جوان کرده

نفس که میکشم انگار بوی کرب و بلاست

هوای صحن ابالفضل مستمان کرده

یا ثارالله


یا اباعبد الله الحسین (ع)

نازِ بی وقفه که بنیاد نمیخواهد که

زلفِ "بر بادده ات" باد نمیخواهد که

 بهر از پای در آوردن عشاق خودت 

این همه حسن خداداد نمیخواهد که

میلاد حسنی



گودال-حسن لطفی


یا ابا عبدالله (ع)

تو تشنه و دریغ ز یک جرعه آب، آه

تو تشنه و تمامی صحرا سراب، آه

در زیر نیزه های شکسته نهان شدی

با زخم های تازه تر و بی حساب، آه

یک سوی صدای العطش آرام می رسید

یک سو صدای هلهله ها در شتاب، آه

یک سو صدای ضجه ی زینب بلند بود

یک سو صدای مادرت اما کباب، آه

یک سو علم به خاک و علمدار غرق خون

یک سو به روی نیزه عزیز رباب، آه

کم کم نگاه بر بدنت سخت می شود

کم کم نفس زدنت سخت می شود


گودال -علی اکبر لطیفیان


یا حسین (ع)

 دور و برت دیدم عجب وضعیتی بود

مردی زره برد و قبا برد و عبا برد

 با این بساطی که درآورده ست لشگر

باید که جمعت کرد و بین بوریا برد


کربلا....


یا حسین (ع)

کربلا گفتم و دیدم جگرم می سوزد

آسمان دود زمین در نظرم می سوزد

گوییا معجر بانوی حرم می سوزد

دختری داد زد ای عمه سرم می سوزد



جان خورشید از این واقعه بر لب برسد

هیچ کس نیست به داد دل زینب برسد


احب الله من احب حسینا

شعر ولادت امام حسین-لطیفیان

برسانند اگر تربت دلداران را

در می آرند ز هر دلهره بیماران را

همه سرمایه ی یك اهل كرامت كرم است

احتیاجی به دِرَم نیست، كرم داران را

یوسف آن است كه از تخت تنزل نكند

بارها گر بفرستند خریداران را

در بهشتِ تو چرا حرف جهنم بزنیم

قلم عفو بگیرید گنه كاران را

سر كه گرم است پی كار تو دل هم گرم است

باز دلگرم تو كردند سرِ یاران را

كورتر كن گره ام را، نكند باز كنی

وا مكن از سر خود جمع گرفتاران را

گریه تا هست حرام است نماز باران

چه خیالی است بگیرند اگر باران را

بعد از این پیرهنی با یقه ی تنگ مپوش

خون مكن این جگر سرخِ هواداران را



ادامه نوشته

گودال

صبح تا عصر پیکر آورده
چه قدر جسم بی سر آورده
لیک با آنکه اصغر آورده
خستگی را زپا درآورده
کوه غم روی دوش و چون کوهی
عزم میدان نمود نستوهی
با همه تشنگی بی حدش
بست برسر عمامه جدش
شد قیامت چو راست شد قدش
سیلی از اشک و آه شد سدش
می کند با هزار افسوسش
غیرت الله ترک ناموسش
میخورد بوسه بر سر و روها
دستها در نوازش موها
کس نداند چه گفت زانسوها
که درآورده شد النگوها
او چه گفته که میشود با هم
گره معجر همه محکم؟
حرف تاراج را زدن سخت است
گریه مرد پیش زن سخت است
رفتن روح از بدن سخت است
از یتیمی خبر شدن سخت است
همه طی شد اگرچه جان برلب
روبرو شد حسین با زینب
دو خدای وفا مقابل هم
دو دل آرام آگه از دل هم
چاره مشکلند و مشکل هم
دو مسیح اند یا دو قاتل هم
هردو یک روح در دو جسم پاک
یک نفر با دو جسم و اسم پاک
هردو هستند جان یکدیگر
آشنا با زبان یکدیگر
شدبه شرح بیان یکدیگر
اشکشان روضه خوان یکدیگر
کس نشد جز خدایشان آگاه
زانچه گفتند بازبان نگاه
چشم هریک شده دوکاسه خون
اشک ریزان به حالشان گردون
دور لیلا قبیله ای مجنون
قبله میرفت از حرم بیرون
گوییا در تبار خون جگری
زنده تشییع میشود پدری
هم به لبهاش ذکر یارب داشت
هم انا بن العلی روی لب داشت
هم به دستش مهار مرکب داشت
هم به کف بند قلب زینب داشت
عرش حیران زبانگ تکبیرش
فرش لرزان ز برق شمشیرش
به کفش گرچه تیغ آتش بار
لیک دیگر عطش دهد آزار
شیر پیر و قبیله ای کفتار
هست معلوم آخر پیکار
پای تا سر تنش پر از تیر است
به سراپاش زخم شمشیر است
موج خون بر تن و به اوج جلال
داشت حالی که هرکه داشت سوال
رفته از حال یا شده سرحال؟
شد به هر حال راهی گودال
تا زکف داد جان جولان را
دوره کردند فخر دوران را
میرسد بر تنش زهر تکبیر
تیر با نیزه سنگ با شمشیر
روی هر عضو او هزاران تیر
خورد اما یکی نمیشد سیر
شک ندارم جبین او که شکست
چشم خودرا خدای اوهم بست
برسرم خاک شاه بر خاک است
غرقِ درخاک و خون تنی پاک است
بـخدا این عزیز افلاک است
که تن پاک او پر از چاک است
این چه شرحی است خاک بردهنم
کاش صحت نداشت این سخنم
وای برمن خواهرش هم بود
خواهرش بود، مادرش هم بود
غیراز آنها برادرش هم بود
پدرش جد اطهرش هم بود
بس که گفت العطش عطش کردند
شمرآمد تمام غش کردند
آنکه ننگ ابد برایش ماند
آنکه شیطان برادرش میخواند
شمر پستی که عرش را لرزاند
جسم پاک حسین برگرداند
پیش چشمان اشک ریز خدا
سر برید از تن عزیز خدا
سراو تا برید مظهر ظلم
نامه ها خوانده شد زدفتر ظلم
تن مظلوم ماندو لشگر ظلم
اول غارت است و آخر ظلم
لشگری گرگ و یوسفی بی سر
هرکه میزد هرچه داشت بر پیکر
هرکسی خسته می شد از زدنش
می ربود آنچه میشد از بدنش
این یکی برد جوشنش ز تنش
آن یکی برد کهنه پیرهنش
سنگها که بر جنازه زدند
تازه بر اسبها نعل تازه زدند
پیش تر از بریدن سراو
بیش تر از شرار پیکر او
می زد آتش به جان خواهر او
ناله جانخراش مادر او
چون عزادار هر دو دلبر بود
ذکر مادر غریب مادر بود
زینب آن بی مثال در آفاق
قبله عشق و قبله عشاق
رفته از خویش و مرگ را مشتاق
به خود آمد ز اولین شلاق
جنگ او گشت خود به خود آغاز
یا علی گفت و عشق شد آغاز