شعر حضرت رقیه-صابر خراسانی
بابا بیا که خواب به چشمم نمیرود
یک لحظه از نگاه تو یادم نمیرود
شد گیسویم سفید به ما هم سری بزن
از خانه ی یزید به ما هم سری بزن
تا زنده ام به دور تو میگـردم ای پدر
بایـد تو را به دسـت می آوردم ای پدر
اینجا کسی بدون تو خوابش نبرده است
اصلا کسی نمانده که سیلی نخورده است
عمه به جای تک تک ما تازیانه خورد
عمه برای تک تک ما تازیانه خورد
بابا ببیـن که زجر چه آورده بر سرم
از من نمانده غیر نفسهای آخرم
جرمم فـقط بـهانه ی بابا گرفتن است
افتادن ز ناقه خودش پا گرفتن است
آنجا که من ز ناقه زمین خوردم ای پدر
گر مادرت نبود که می مردم ای پدر
سیلی دست زجر که پیدام کرده است
دور از عمو یک عالمه دعوام کرده است
موی مرا کشید سرم درد می کند
از آن لگد که زد کمرم درد می کند
رویم شبیه صورت زهرا کبـود شد
مویم سفید قبل سفر که نبـود شد
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 3:27 توسط حامد خدایار
|
اللّهُمَّ صَلِّ عَلی فاطمةَ و اَبیها و بَعلِِها وَ بَنیها وَ السِّرِّ المُستَودَعِ فیها بِعَدَدِ ما اَحاطَ بِهِ عِلمُک