شعر امام رضا-قاسم صرافان
از سوي که ميتابد؟ از روي تو يا خورشيد؟ اين سلسلهي زرين با تار که ميرقصد، تير مژهاي سوزان بر قلب من آتش زد خورشيد پرستم من، با روي تو حيرانم يک ذرّه، کبوتر شد؛ گرماي چه دستاني باراني يک بغضم در سايهي دلتنگي سيب دل غلتانم، داغ است نميدانم، در نيمهي خود اما، گم شد و ببين تنها
آيينه بگردانم من سوي تو يا خورشيد؟
بر شانهي نيشابور، گيسوي تو يا خورشيد؟
آه، از چه کماني بود، ابروي تو يا خورشيد؟
دل پيش که بنشانم، پهلوي تو يا خورشيد؟
اينگونه طلسمش کرد، جادوي تو يا خورشيد؟
سر روي چه بگذارم، زانوي تو يا خورشيد؟
ميچرخد و ميآيد، از جوي تو يا خورشيد؟
يک آه به جا ماند از آهوي تو، يا خورشيد !
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 2:48 توسط حامد خدایار
|
اللّهُمَّ صَلِّ عَلی فاطمةَ و اَبیها و بَعلِِها وَ بَنیها وَ السِّرِّ المُستَودَعِ فیها بِعَدَدِ ما اَحاطَ بِهِ عِلمُک