یکی از تجار مومن و متدین تهران شبی در عالم خواب وجود مقدس خاتم انبیا (ص)را زیارت میکند که آن حضرت به او فرمودند:اگر میخواهی مورد لطف من واقع شوی و امسال حجت قبول شود پسری از فرزندان من به این نام و مشخصات که در فلان روستای قوچان زندگی میکند را با خود به حج ببر.
پس از ان که سه شب متوالی همین خواب را تکرار میشود مرد تاجر به تحقیق میپردازد و معلوم میشود که روستایی به نام (چکنه)در اطراف قوچان وجود دارد و پیامبر در عالم رویا دقیقا به همین نام اشاره کرده بودند.این بازاری متدین بار سفر میبنده و عازم مشهد بعد قوچان و بدنبال روستا میگردد و پس از جستجوی فراوان روستا را پیدا میکند و از اهالی روستا سراغ فردی را میگیرد که در عالم خواب به او گفته بودند.اهل روستا میگویند:آری شخصی با این مشخصات در روستای ما زندگی میکند ولی چون او چوپان است الان گله را به صحرا برده و حوالی غروب می آید.
نزدیک غروب جوانی ساده و روستایی که آفتاب بیابان صورتش را سوزانده بود با گله وارد روستا شد به محض اینکه تاجر او را دید یقین پیدا کرد که خوابش رویای صادقه است زیرا تمام نشانی هایی که در خوا ب به او گفته شده بود صحت داشت. مرد مومن بعد از احوالپرسی مدارک پسر را خواست تا مقدمات حج را فراهم کنه و سید پاسخ داد که:من آهی در بساط ندارم و...
مرد تاجر جریان خواب را برای سید بازگو کرد و آن را راضی کرد تا به حج مشرف شود.اما این پایان ماجرا نبود،
وقتی سید محرم شده به مکه وارد میشود جماعتی به سراغش می آیند و او را به همراه خود میبرند . تا سه روز از سید خبری نبود بعدا کاشف به عمل می آید که سید سه روز نزد محضر ولی عصر صلوات الله علیه بوده و اعمال حج را همراه آن بزرگوار انجام داده است.البته هر گاه راجع به آن سه روز از سید سوالی کردن مهر سکوت بر لب زد و بیان میکرد که اجازه حرف زدن ندارم.فقط یک جمله از کلمات ولی عصر ارواحنا فدا را ظاهرا اجازه داشت که بیان کند:

برای مصائب عمه ام زینب (س) زیاد گریه کنید و برای فرج و ظهور من بسیار دعا کنید.